آرشیو یادداشت‌های

حبیب دانشور

چه کسی «هوا»یتان را دارد؟

چه کسی «هوا»یتان را دارد؟

«من با تو کار دارم»! من را می‎گوید. لباسی یک دست سبز به تن دارد. روی پیراهنش نوشته «پلیس پیشگیری». بقیه پلیس‌ها ولی با من کاری ندارند. از شرق به غرب می‎رفتم و در چهارراه ولیعصر سوار بر دوچرخه، کنار نرده‌ها ایستاده‌ام. یکی از آلوده‌ترین روزهای سال است. روز جهانی...
چند سالته؟

چند سالته؟

تلفنم زنگ می‌خورد. خانم سردبیر است. سلام نکرده، می‌گوید که خجالت بکشم. چون کسی که با او مصاحبه کرده‌ام چهل سالی از من بزرگتر بوده است. باید احترامش را نگه می‌داشتم. می‌گوید آن شخص با دفتر مجله تماس گرفته و به خاطر من به مجله بدوبیراه گفته و سردبیر مجبور به عذرخواهی...
«او» خود را در اختیار «وی» قرار داد

«او» خود را در اختیار «وی» قرار داد

ساعت دو بعد از نصف شب است. سروصدای ناگهانیِ خیابان از خواب بیدارم می‎کند. جلوی کنجکاویم را نمی‎توانم بگیرم. سرم را از پنجره بیرون می‎کنم. زنی حدوداً سی‎ساله با موهایی طلایی، قفل فرمانی در دست به سوی مردی حدوداً بیستوچهار‌ساله با ریش‌های سیاه می‌رود و مرد از او فرار...
بچه را نمی‌شود بیرون کرد

بچه را نمی‌شود بیرون کرد

چیزی آموزش نمی‌دهیم. سوار ماشین محمد، بزرگراه قزوین رشت را طی می‌کنیم. باید تا قبل از ساعت ۱۲ شب خودمان را به بندر کیاشهر، نزدیکی آستانۀ اشرفیه برسانیم. بعید است به موقع برسیم. از فردا ساعت ۹ صبح قرار است دومین گردهمایی مدارس طبیعت سراسر کشور در مدرسۀ طبیعت «وارش»...
مراکز مهندسی رفاقت

مراکز مهندسی رفاقت

یک. سال دومی است که در مدرسه به عنوان معلم کار می‌کنم. ساعت دوازده است و نشسته‌ایم در اتاقی که برای استراحت معلمان در نظر گرفته شده. ناخواسته صحبت‌های یکی از مشاوران پایه اول را که در میز کناری نشسته می‌شنوم. برای چند نفر از معلم‌های پایه اول از نگرانی‌هایش بابت...