مقابلم نشسته‎اند و هر کلمه‎ای که از دهانشان بیرون می‎آید، با ابراز افسوسی از طرف من همراه است. از دنیایی حرف می‎زنند که زمان کودکیِ من، بیشتر شبیه یک کارتون بود تا واقعیت. دنیایی که مدعیند عینیت پیدا کرده و در آن قرار نیست هرروز صبح ساعت 7 سرویسی دنبال کودکی بیاید و او 5 ساعت سر کلاس‌هایی بنشیند که کمترین علاقه‎ای به آن‌ها ندارد و معلم‌هایی که یکی در میان آن‌ها هم علاقه‌ای به آنجا بودن ندارند، به او تعلیم دهند. می‎گویند «مدرسۀ طبیعت» امپراطوری بچه‎هاست و می‎گویند اگر باور ندارم بروم و با چشم‌های خودم ببینم. می‏روم و با چشم‌های خودم می‌بینم.

چیزی آموزش نمی‌دهیم.

سوار ماشین محمد، بزرگراه قزوین رشت را طی می‌کنیم. باید تا قبل از ساعت ۱۲ شب خودمان را به بندر کیاشهر، نزدیکی آستانۀ اشرفیه برسانیم. بعید است به موقع برسیم. از فردا ساعت ۹ صبح قرار است دومین گردهمایی مدارس طبیعت سراسر کشور در مدرسۀ طبیعت «وارش» برگزار شود.

در طول راه محمد و نفیسه از ایدۀ مدرسۀ طبیعت و تجربۀ سه چهار سالۀ مدارس طبیعت می‎گویند. محمد از شروع این ایده می‎گوید که عبدالحسین وهاب‎زاده، یکی از فعال‎های قدیمی محیط‌زیستی است و در یکی از دانشگاه‎های مشهد تدریس می‎کند، هر سال با دانشجوهایی مواجه می‎شده که بی‎انگیزه‎تر به رشته‎ای که او استادش بوده گرایش پیدا می‎کردند. «بعد می‎ره پرس‌وجو می‎کنه می‌‎فهمه هرسال بچه‎هایی که وارد دانشکده می‎شن با اولویت به نسبت پایینتری وارد این رشته شدن. خلاصه که این مسئله باعث می‎شه بیشتر بره دربارۀ شیوه‎های آموزش بخونه و درباره‌اش فکر کنه.» در نهایت وهاب‎زاده متوجه می‎شود که مسئلۀ بی‏انگیزگی دانشجویانش به دوران کودکیشان در دوران مدرسه باز می‎گشته. چرا که تمام علایق و تمایلاتشان در آن دوره شکل می‎گیرد. پس از آن او تمرکزش را از دانشگاه به مدارس منعطف می‎کند و ایدۀ مدرسۀ طبیعت که در جاهای دیگر دنیا هم پیاده شده را مطرح می‎کند.

نفیسه می‎گوید: «مهمترین ویژگی مدرسۀ طبیعت همین است که چیزی به کسی آموزش داده نمی‎شود. چرا که اساسا رویکرد مدرسۀ طبیعت با رویکرد آموزش‎محور که در آموزش‎وپرورش نهادینه شده، در تضاد است.»

اولین سوالی که بعد از مواجهه با یک سیستم آموزشی می‏شود طرح کرد را طرح می‎کنم. می‎پرسم که در آنجا چه چیزی به بچه‎ها آموزش می‎دهند؟ نفیسه می‎گوید: «مهمترین ویژگی مدرسۀ طبیعت همین است که چیزی به کسی آموزش داده نمی‎شود. چرا که اساسا رویکرد مدرسۀ طبیعت با رویکرد آموزش‎محور که در آموزش‎وپرورش نهادینه شده، در تضاد است.»

محمد می‎گوید: «به جای این که ما یه محتوایی رو از پیش بخوایم به همه به شکل یکسان و با ابزارهای ثابت، آموزش بدیم، می‌ذاریم بچه خودش پیش بره و ما در طول مسیر بدون هیچ جهت‎گیری‎ای همراهیش می‎کنیم. تئوریسین‌های مدرسۀ طبیعت معتقدند بچه‌ها از کودکی تشنۀ یادگیریند. ولی هر کودک از کودک دیگه متفاوته و ما باید به این تفاوت احترام بذاریم و با اون پیش بریم.» از نظر محمد سیستم رسمی آموزش‎وپرورش در ایران نه تنها به تنوع و پیچیدگی کودکان، بی‌اهمیت است بلکه با ابزارهای محدودکننده‌ای که دارد، جلوی رشد خلاقیت کودک را نیز می‎گیرد. حرفی که فردای آن روز در وارش، عبدالحسین وهاب‎زاده نیز تائید می‎کند: «ما در مدرسۀ طبیعت نمی‎خواهیم به بچه‌ها آموزش بدهیم. چرا که آموزش بر خلاقیت پیشی می‌گیرد».

نفیسه ادامه می‎دهد که مدرسۀ طبیعت برای بچه‌ها بسترهای مختلفی را فراهم می‌کند. «مثلاً  در بخشی از مدرسه گیاهای خودرو رشد می‌کنن و حشرات مختلفی اون‌جا زندگی می‌کنند، مدرسه طبیعت می‌تونه فضای کتابخونه، آزمایشگاه، کشت، خونۀ حیوون‌های مزرعه‌ای مثل سگ و گربه و مرغ و خروس، فضا و ابزار ساخت‌وساز و نمایش، فضای تجربۀ اجتماع و تعامل با همسالان و غیرهمسالان رو داشته‌باشه.» نفیسه می‎گوید حتی بزرگترهای اینجا که به عنوان تسهیل‌گر شناخته می‎شوند هم جزئی از بستر مدرسه  هستند. «بچه‌ها وقتی وارد مدرسه می‌شن، آزادانه توی این فضاها به بازی و کندوکاو و تعامل می‌پردازند. اونا در طول روز ممکنه در یک یا چندتا از این بسترها فعالیت کنند، بچه‌ها از عمل خودشون در تعامل‌ با این بسترهای موجود یاد می‌گیرند.»

نفیسه معتقد است این تعامل خودانگیخته، فرصت رشد همه‌جانبۀ هیجانی، عاطفی، حرکتی، شناختی و اجتماعی را ایجاد می‌کند. حوصله‎اش از جواب دادن به سوال‎های ابتداییم سر می‎رود و اعتراض می‎کند «وقتی کلی می‌پرسی که در یک روز از مدرسه طبیعت چه اتفاقی برای بچه‌ها میفته، باید این جواب کلی رو بدم. ولی راستش من دوست دارم بپرسم در یک روز از مدرسه چه اتفاقی برای سارا یا پارسا یا سپهر یا نیکی و تک‌تک بچه‌های دیگه میفته. سارا ممکنه تمام روز زیر درخت بنشینه، پارسا شاید بخواد کدویی رو که لای پرچین گیر افتاده آزاد کنه، نیکی ممکنه دنبال یه کتاب داستان بگرده که برای بقیه بخونه و سپهر شاید تمام مدت مشغول تاب خوردن از تاب تارزانی باشه. توی هرکدوم از این فعالیت‌ها بچه‌ها دارن چیزی رو درمورد خودشون و درمورد پیرامونشون کشف می‌کنند. هربار تاب خوردن پارسا روی تاب با بار قبل برای او فرق می‌کنه. در واقع هر کودکی که وارد مدرسه طبیعت می‌شه با خودش یه روز جدید رو به مدرسه میاره.»

او می‎گوید بچه‌هایی که اولین بار با مدرسۀ طبیعت آشنا می‏شوند و پیش از آن به مدارس عادی می‎رفتند، این نوع برخورد برایشان عجیب است، چرا که در محیط‎های مثل مهدکودک یا مدرسه بزرگترها مسئول وضع قوانین و محدودیت‎ها و نظارت بر آنها را دارند و اینجا تسهیلگرها، تلاش می‏کند فقط از سر راه بچه‎ها برود کنار و مسیر را برای یادگیری بیشترشان آماده کند.: «مثلا یه دختر ۵ ساله‌ای بود، اولین صبحی که با مامانش اومد مدرسۀ طبیعتِ ما، از من پرسید خاله چی کار کنم؟ من گفتم هرکاری که دوست داری. گفت ینی فلان کار رو هم می‎تونم بکنم؟ گفتم آره. بعد گفت فلان کار چی؟ گفتم آره. بعد همینطوری سوال کرد و من همش گفتم آره. تو مهدکودک فقط «نه» شنیده بود و این «آره»ها براش تازگی داشت.»

محمد ادامه می‎دهد که این نوع از برخورد که در مدرسۀ طبیعت رخ می‎دهد، تا چه حد باعث دیدن چیزهای شگفت‌انگیز می‎شود: «ما یک سفر یه روزه بچه‎ها رو به همراه پدرمادرهاشون برده بودیم، یه جایی نزدیک برکه. بعد بچه‎ها خواستن قایق درست کنن. خودشون دو گروه شدن و شروع به ساخت قایق کردن. یک گروه از بچه‎های هفت هشت ساله گفت می‎خواد از تخته‎های یونولیتی که اون حوالی افتاده استفاده کنه. ما گفتیم باشه. بعد رفتن سه تا از اون یونولیتهای بزرگ رو آوردن. طناب کشیدن دورش. بعد میخ رو گذاشتن رو طناب با چکش زدن بهش که بره توی یونولیتها و اون سه تا به هم وصل شه. ما و مامان‎باباها که دورتر واستاده بودیم بهشون می‏خندیدیم که این‎ها عقلشون نمی‌رسه. میخ که طناب رو به یونولیت وصل نمی‏کنه. ولی بهشون چیزی نگفتیم. وقتی قایقشون رو ساختن، چند متری رو دوششون بردن تو برکه. ما حتی فکر نمی‏کردیم تا برکه برسه. بعد یکیشون رفت سوار شد. قایق چیزیش نشد. دو تاشون سوار شدن. بازم چیزیش نشد. مامان باباهاشون سوار شدن. بازم موند روی آب. خلاصه کل اون روز قایقه کار کرد و میخ طناب رو به یونولیت وصل کرد. ماها باورمون نمی‏شد.»

 

حفظ کردن جدول ضرب چه کمکی می‎کند؟

مدرسۀ طبیعت وارش در یک محوطۀ چند هکتاری در حاشیۀ بندر کیاشهر واقع شده و غیر از چند سازۀ موقت چوبی و آهنی، مابقی فضا یک دست، سبز است. طناب‎هایی که به درخت‎ها وصل شده و تجهیزات دیگری که در آن محیط برای فعالیت و یادگیری کودکان در نظر گرفته شده، در مدارس طبیعت دیگر جاهای ایران مشابهش نیست.

هوای شمال از چیزی که فکر می‎کردم سردتر است. یک تیشرت آستین کوتاه پوشیده‎ام و رویش یک پیرهن مردانه با دکمه‎های باز که اگر هوا سرد شد دکمه‌ها را ببندم. بقیه یا کاپشن دارند و یا بارانی. از دیشب یک ریز باران باریده. کمی هم هوا مه‎آلود است. صدای سگ‎هایی که دور و برمان می‏پلکند بیشترِ تمرکزم را به خود جلب کرده، حتی بیشتر از صدای ماشین‎هایی که از جادۀ کناری می‎گذرند و صدای صدوخرده‎ای زن و مردی که در آنجا دور هم جمع شده‎اند و مشغول خوش‌وبش کردن هستند.

ابتدا قرار است دربارۀ مسائل مشترکشان در مدارس طبیعت سراسر ایران صحبت شود و حاضران تجربیاتشان را با هم به اشتراک بگذارند. به غیر از استان سیستان و بلوچستان که هنوز مدرسۀ طبیعتی در آن راه‌اندازی نشده، باقی استان‎ها حداقل یک مدرسۀ طبیعت فعال دارند و در مجموع پنجاه مدرسۀ طبیعت در سراسر ایران فعالیت می‎کند.

یک نفر که خودش به همراه پسر هفت هشت ساله‎اش به گردهمایی آمده، بحث را شروع می‎کند و دربارۀ یکی از سوال‎های دائمی خانوادهها از مدیران مدرسۀ طبیعت، می‎پرسد. «من خودم وقتی هنوز قانع نشدم که بچه‌ا‏م اصلا مدرسه عادی نره و تمام هفته بیاد مدرسۀ طبیعت، چطوری می‎خوام بقیه مامان‎باباها رو قانع کنم؟» خانواده‌ها به دو شکل می‎توانند بچه‌هایشان را به مدارس طبیعت بفرستند. اولی این که موقت و یکی دو روزِ هفته آن‎ها را همراه مدرسه طبیعت کنند و دومی فرستادن دائمی بچه‎ها به مدرسۀ طبیعت به عنوان جایگزین آموزش در مقطع مهدکودک، پیش‎دبستانی و دبستان.

«من مطئنم بچه‏‎ای که بعد از چند سال از مدرسۀ طبیعت خارج می‏شه، شاید جدول ضرب رو حفظ نکرده باشه، ولی می‎‎تونه محاسبه کنه. من آدم‎های زیادی رو می‏شناسم که حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند اما بلدند محاسبه کنند.» و بعد از جمعی که آنجا نشسته‎اند می‏پرسد چند نفرشان بلندند انتگرال بگیرند؟ «از حفظ کردن طوطی‎وار چی نسیب می‏شه؟»

بعد از آن چند نفر دیگر در جمع سوال‎هایی که بین مادر و پدرها مشترک است را مطرح می‏کنند: «به ما می‏گن: “چرا چیزی آموزش نمی‏دید؟ ما دوست داریم پولمون رو جایی خرج کنیم که بچه‏مون یه چیزی هم یاد بگیره.”»، «یا می‎پرسن: “بچه‎مون بعدا بخواد وارد سیستم رسمی آموزش شه چی کار کنیم؟ بچه‌ای که تو دبستان جدول ضرب یاد نگرفته، بعدا نمی‎تونه ریاضی یاد بگیره.“» و … .

همان سوال‌هایی که مدیران مدارس طبیعت در آنجا از قول خانواده‌ها مطرح می‎کنند را در تهران، خاله‎ام که موضوع گزارش را با او در میان می‎گذارم، از من می‌پرسد. «مگه می‎شه بگی بچه خودش همه چی رو یاد می‌گیره؟ پس این همه مدرسه و دفتر دستک واسه چیه؟ بعد بچه‎ای که تو هفت سالگی سواد یاد نگیره که هیچوقت نمی‎تونه با سواد بشه.»

وهاب‎زاده در جواب مدیران و متولیان مدارس طبیعتی که از جاهای مختلف کشور دور هم جمع شده‌اند، می‎گوید: «شما می‎تونید از والدین بپرسید که قراره بچه‎ای تربیت کنن که آمادۀ رفتن به مدرسه، بعد دانشگاه بشه و در نهایت یک مهندس یا دکتر باشه، یا این که بچه‌ای تربیت بشه که خودش مهارت‎ها و توانایی‌هاش رو بشناسه، اون‎ها رو رشد بده و بعدا خودش تصمیم بگیره برای زندگیش؟ ما باید در مقابل فشار خانواده‎ها بهشون بگیم اگر ما چیزی نداریم پس چرا نمی‎تونیم بچه رو بعد از ظهرها از اینجا بیرون کنیم؟»

محمد احیایی، که از حامیان و ایده‎پردازان مدارس طبیعت هست و همسن‎وسال وهاب‏زاده، می‏گوید: «من مطئنم بچه‏‎ای که بعد از چند سال از مدرسۀ طبیعت خارج می‏شه، شاید جدول ضرب رو حفظ نکرده باشه، ولی می‎‎تونه محاسبه کنه. من آدم‎های زیادی رو می‏شناسم که حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند اما بلدند محاسبه کنند.» و بعد از جمعی که آنجا نشسته‎اند می‏پرسد چند نفرشان بلندند انتگرال بگیرند؟ «از حفظ کردن طوطی‎وار چی نسیب می‏شه؟»

 

در جمع‌ها منزوی می‏شود

چند روز بعد به سراغ دو نفر از دانشجوهایی می‏روم که می‎دانم در حوزۀ آموزش کارهایی کرده‎اند. حسین که بیشتر تمرکزش در این سال‌ها بر آموزش‎های جنسی برای کودکان و خردسالان بوده، معتقد است این جنس فعالیت‌های نو در حوزۀ آموزش اگر هدفش عمومی کردن آن موضوع در سطح ملی نباشد و فقط تمرکزش بر گروهی از افراد جامعه باشد، اثرگذاری نخواهد داشت: «اگر این دغدغه محیط‌زیستی دغدغه مهمیه که به نظر من هم هست، باید به یه جُنبش تبدیل بشه و توی همه مدارس بیاد. حتی دربارۀ آموزش جنسی هم که خودم کار می‌کردم اگر در یک اسکیل کوچیک باشه اثرگذاری نداره. تا تبدیل به یک زنگ یا کتاب آموزش جنسی در آموزش‌وپرورش نشه.»

نقد دیگری هم که حسین به مدارس طبیعت فعلی دارد، شهریه‌ای است که آن‎ها از خانواده‎ها می‎گیرند. به نظر او این بخشی از پروسۀ پولی کردن آموزش است. «این به نوعی باعث می‏شه فقط گروه‎هایی از جامعه که جزو طبقۀ متوسط رو به بالان بتونن بچه‎هاشون رو بفرستن چنین جایی.» شهریۀ ثابت مدرسۀ طبیعت کاوی‌کنج، در فصل پاییز و برای پنج روز در هفته، یک میلیون و دویست‌هزار تومان است.

او می‌گوید به اهمیت تجربۀ حسی مستقیم و این چیزهایی که در مدرسۀ طبیعت بر آن تاکید می‎شود آگاه است. اما یک سری نگرانی‎هایی دارد که اگر گروهی بخواهد به طور متفاوتی از دیگران تربیت شود، مبتلابهش شود: «بچه‎ای که بعدا بخواد بره تو جامعه، اون موقع می‌خواد چی کار کنه؟ چقدر از زندگیش می‎تونه با طبیعت بکر ارتباط داشته باشه؟ این برای بچه‎ای که از اون آموزش خاص بهره‎مند شه هم خطرناکه. چون تو جمع‎ها منزوی می‎شه.»

میثم دوست دانشجوی دیگری که با او صبحت می‎کنم و این روزها یک پایگاه اینترنتی برای همگرایی کنشگرهای مدنی راه‌اندازی کرده، معتقد است کنشگرهای محیط‎زیستی که می‎شناسد زمان زیادی برای راه‎اندازی این مدارس صرف کرده‌اند. «به نظرم این زمانی که اون‌ها برای مدارس طبیعت می‎ذارن، اون بهره کافی رو نداره. چون این نگاه مدرسه طبیعت که می‎خواد فرهنگسازی محیط‌زیستی کنه، به نوعی مردم رو مقصر اصلی می‎دونه. در صورتی که تو خیلی از حوزه‌های زیست محیطی مقصر دولت و شهرداری و سازمان‎هان. مثل مسئلۀ آب و ترافیک که نقش وزارت نیرو و شهرداری توش بیشتر از مردمه، اما همیشه مردم مقصر معرفی می‎شن.» میثم نظرش این است که حتی اگر مدرسۀ طبیعت می‌خواهد فرهنگسازی زیست‌محیطی کند هم این کار را درست انجام نمی‎دهد. چرا که برای فرهنگسازی لازم است افراد از همۀ طبقات اجتماعی و گروه‎ها مورد هدف قرار گیرند و نه گروه خاصی که می‎توانند هزینۀ این مدارس را پرداخت کنند.

«بچه‎ای که بعدا بخواد بره تو جامعه، اون موقع می‌خواد چی کار کنه؟ چقدر از زندگیش می‎تونه با طبیعت بکر ارتباط داشته باشه؟ این برای بچه‎ای که از اون آموزش خاص بهره‎مند شه هم خطرناکه. چون تو جمع‎ها منزوی می‎شه.»

تصویری که حسین و میثم از مدارس طبیعت دارند، از تصاویری که نفیسه و محمد و تسهیلگرهای دیگر مدرسه طبیعت از آن دارند، متفاوت است. حسین می‎گوید تصورش از مدرسه طبیعت بیشتر معطوف به سایت کاوی‎کنج و وبلاگ وهاب‌زاده بوده و میثم هم می‎گوید شبکه‌های اجتماعی این مدارس.

 

راه دوم، ممکن است برسد. ممکن است نرسد.

مدرسۀ طبیعت «کاوی‎کنج»، اولین مدرسۀ طبیعتی است که در ایران راه‎اندازی شده است. مدرسه‎ای که حالا چهار پنج سالی از عمرش می‌گذرد و در غربِ شهر مشهد و در یک باغ چند هزار متری قرار دارد. این مدرسه که با نظارت مستقیم دکتر وهاب‎الزاده فعالیت می‌کند، بیشترین تاثیر را در ترویج ایدۀ مدرسۀ طبیعت در ایران داشته.

در گردهمایی سالانه که در وارش برگزار می‎شود شبنم، محسن، هانیه، شیما و چند نفر دیگر از مدرسۀ طبیعت کاوی‌کنج حضور دارند. تجربۀ آن‌ها با پرسش‌ها و نگرانی خانواده‌ها از این شیوۀ نو آموزشی متفاوت است و جنبه‌های امیدوارکننده هم دارد. آن‌ها چند سالِ آیندۀ مدارس نوپایی هستند که نگرانی‎های خانواده‌ها را باید پاسخ دهند. محسن نقل‎قول می‎کند از پدر اولین کودکی که به طور ثابت در مدرسۀ طبعیت آن‌ها ثبت‌نام کرده و کل هفته را به جای مدارس معمول، به آن مدرسه می‌آمده: «تو جلسه‎ای که والدین بچه‎ها برگزار کردن این تابستون و با هم دربارۀ مسائل مدرسه همفکری کردن، یکی از مادرها اظهار نگرانی کرد که شیوۀ مدرسۀ طبیعت معلوم نیست در آیندۀ بچه‎ها چه تاثیری می‌ذاره و ممکنه اتفاق خوبی نیفته. پدر ثریا که اولین شاگرد ثابت مدرسه ما بود گفت: آلترناتیو موجود، یعنی مدارس معمول که تکلیفشون معلومه. تهش تو مدرسه طبیعت می‌گیم هنوز تجربۀ فارغ‎التحصیل‎هاش رو ندیدیم و کمی باید ریسک کنیم. راه اول مطئنا به جای خوبی نمی‎رسه. ولی راه دوم ممکنه برسه، ممکنه نرسه. کدومش بهتره؟»

در ادامۀ صحبت نمونه‌های دیگری هم گفته شد از پدر مادرهایی که ابتدا با نگرانی بچه‎هایشان را از مدارس عادی خارج و به شکل تمام وقت به مدارس طبیعت فرستادند. شبنم چند روز بعد برایم نامه‌ای را می‎فرستد که یکی از والدین بچه‎های مدرسۀ کاوی‌کنج برای آن‎ها نوشته است:

«مدرسۀ طبیعت براى من و دخترم حکم درمانگاه طبیعت را داشته. چرا که نه تنها دخترى کهhypersensitive  نامیده شده بود، در حال حاضر علائم مشهودى از این واژه را به دنبال نمى‌کشد، بلکه مادرش را که دچار وسواس بوده را نجات داده است. ستایش به علت hypersensitivity کودکى سختى را پشت سر گذاشته است. براى او ترس معناى همیشگى داشت که بسیارى از اوقات توام با لرزیدن، وحشت و توهم بود. در ١۴ ماهگى سیستم ایمنى ستایش به علت اضطراب تحت فشار قرار گرفت و بدن او به شدت واکنش نشان داد. دست‌هایش در برابر بوق ماشین یا سشوار همیشه روى گوش‌هایش قرار مى‌گرفت و با گریه در صندلى ماشین به علت اندک نور خورشید از خواب بیدار مى‌شد. ستایش هرگز نمى‌گذاشت او را نوازش کنم و حتى مواقعى که شب از خواب بیدار مى‌شد از اینکه دست‌هاى ما براى بغل کردنش با بدن او تماس پیدا مى‌کرد رنج مى‌کشید. حاضر نبود به خاک، شن، شکر، پارچه و غیره دست بزند و ترس از جمعیت و غریبه‌ها در پارک او را در کنارى از پارک از هم سن و سال‌هاى خود متمایز مى‌کرد. ستایش بهار و تابستان سال گذشته را در مدرسه طبیعت گذراند. در همان روزها توسط پسرى ١٢ ساله ترسو خطاب مى‌شد. دوستان و آشنایان خسته و اخمو از او نام مى‌بردند. من که هنوز به قدرت مدرسه طبیعت پى نبرده بودم، دلسرد از همه جا، او را در مهدکودکى ثبت‌نام کردم و نگرانى من از آنجا اوج گرفت. در مهد کودک، ستایش توسط مربى‌اش غیراجتماعى و ٢ تا ٣ گام عقبتر از بچه‌هاى رده سنى خود شناخته شد. کم‌کم اوضاع به جایى رسید که بعد از ٢ ماه من تصمیم گرفتم که به نصیحت آقاى دکتر وهاب‌زاده گوش بسپارم و او را هر روز در مدرسه طبیعت ثبت‌نام کنم. همان‌طور که ایشان مى‌گفتند هر روز رفتن ستایش به مدرسه طبیعت خیلى نتایج شگفت‌انگیزى را به همراه داشت. ستایش در اوایل آن روزهاى پاییزى به علت ترس یا هر دلیلى که نمى‌دانم همیشه یک تسهیلگر را کنار خود نگه مى‌داشت. او که مشاهده‌گر بازى بچه‌ها بود امروز مستقل پابه‌پاى بچه‌هاى دیگر مى‌دود و مهمتر از همه، دیگر تسهیلگرى لازم نیست خم شود تا زمزمه‌هاى آهسته او را بشنود، به جایش خیلى وقت‌ها بلند بلند آواز مى‌خواند. دخترى خسته تبدیل شده است به ستایشى چابک، اجتماعى، خطرپذیر، مشکل‌گشا، با اعتماد به نفس و مستقل.»

شبی که قرار است از شمال به تهران برگردم، کمی به سگ‌های وارش عادت کرده‎ام و اجازه می‎دهم از نیم‌متری‎ایَم عبور کنند. شاید هم خجالت می‎کشم در مجمع سالانۀ مدارس طبیعت سگ‌ها را علنی پس بزنم. از کودکی دلِ خوشی از حیوانات ندارم. رویای کودکی‎ام خشک کردن تمام دریاها برای از بین بردن نهنگ‎های قاتل و کوسه‎ها بوده است. محمد می‎پرسد که می‎خواهم ترسم از حیوانات بریزد؟ مطئن نیستم. اما ریسک می‎کنم و می‎گویم «آره». با محمد به یکی از سگ‎ها نزدیکتر می‎شوم. محمد دستش را روی بدن سگ می‎گذارد و از من می‎خواهد دستم را روی دستش بگذارم. بعد سگ را نوازش می‎کند و کم کم دستش را از زیر دستم عقب می‎کشد و سرِ انگشت‌هایم بدن سگ را لمس می‎کند. دستم به بدن گرمِ سگ می‎خورد و سرِ انگشت‌هایم گرم می‎شود، اما هنوز هوا سرد است و لباس‌های کمی پوشیده‌ام.

– این گزارش پیش‌تر در شماره ۲۸ام مجله زنان امروز منتشر شده است. نویسنده گزارش را برای بازنشر در اختیار میدان قرار داده است.