ابراهیم توفیق با نگاهی ژرف تر به کنکاش مبانی و پیش‌فرض‌های گفتمان گذار در جامعه ایران می‌پردازد و روشنفکران را به توجه بیشتر به ساز و کار سیاست و منطق بازار از طریق ایجاد دانش محوری علم اجتماعی دعوت می‌کند. وی با بیان این نکته که: «ما اکنون وضعیتی آنومیک را تجربه می‌کنیم که دانشمند علم اجتماعی توان توضیح آن را نخواهد داشت» اشاره به نواقص مباحث مطرح شده در شرایط کنونی دارد و در نهایت سیاست های اجتماعی به مثابه مهندسی اجتماعی عدالت محور، بر مبنای مباحثی دانش بنیان را راهکار موجود بیان می‌دارد. سخنرانی ابراهیم توفیق در انجمن جامعه‌شناسی ایران به تلاش گروه جامعه‌شناسی فقر، رفاه و سیاست اجتماعی انجام پذیرفت. شرح مباحث مطرح شده از سوی ایشان را در ادامه می‌خوانید.

 

پیش از آغاز بحث اصلی‌، برای روشن شدن مسئله ام می‌بایست نکاتی را بیان کنم. نخست مبحثی در باب عدالت اجتماعی و بازار، که اکنون به دست کسانی‌ همچون دکتر مومنی اوجی جدید یافته است و بنده بلاخص با نظر مومنی دربارهٔ ضرورت سیاستگذاری اجتماعی موافقم و سپس همدلی‌ای که با طرح مساله دکتر اباذری در مناظرهٔ مندرج در نشریه مهر نامه احساس می‌کنم. از جهت این نقد که ما در واقع با کسانی سرو کار داریم که بازارگرایانی هستند که حتی به مبانی تئوریکی که خود به آنها ارجاع می‌دهند، آشنایی ندارند در واقع بسیار روشن است که نوعی بی‌ سوادی وجود دارد. در این‌باره می‌توان گفت که این مسالهٔ‌ای معرفتی قابل حل است و اشکال چندانی ندارد. اما آنچه که حائز اهمیت است آن موضع گیری ایدئولوژیکی است که در واقع فرد تصمیم گرفته آن را اختیار کند و اما آنچه که عجیب است شیوهٔ بحث در باب بازار در کشوری همچون ایران است. ولی در واقع مهم‌تر خود بازار است نه تئوری پردازان آن. این جدای از مسئلهٔ باسوادی یا بی‌ سوادی موجود است و مسئلهٔ من پرداختن به مبنای منطقی‌ این موضوع است.

گوش شنوای سیاست و منطق بازار؛ عمل پیش از نظر

طرح مسأئلی از این جنس در واقع رو به سوی مخاطبی به نام سیاست دارد. گرچه معتقدم سیاست ما گوش شنوایی ندارد و در واقع بسیار غیر متمدّنانه تر از این است که بتواند این چنین مباحثی را بربتابد و با آنها ارتباط برقرار کند. با این وضع شاید این نکته را باید کنار گذاشت که مخاطب سیاست است و باید به آن پیش فرضی توجه کرد که ما هنگام طرح مساله نسبت به سیاست در ذهن داریم. نظر من این است که ما نظام سیاسی‌ای داریم که در واقع گوش شنوایی تنها برای بخشی از عالمین دارد که آنها نیز فندامنتالیست بازار هستند و البته گوش شنوا برای ناقدین این دسته وجود ندارد. در نتیجه معتقدم این پیش فرض بطور بنیادی مشکل دارد. اینجا آن فرض، در تقابل میان تعداد معدود اندیشمندان تولید کنندهٔ ایده از طریق تحقیق تجربی‌ به نفع بازار برای سیاستمداران، با بخش آکادمیک که ناقد این است برقرار می‌باشد. به طور مثال اهمیت در این نیست که نظر غنی نژاد به چه شکل است، بلکه رابطه و تأثیر آن بر آقای عسگراولادی می‌تواند مهم‌تر باشد. اینجا آن نقدی است که من به اباذری و مومنی دارم که می‌بایست به پیش‌فرض‌های این چنینی توجه بیشتری کنند. اگرچه توجه به سواد یا بیسوادی تئوری پردازان بازار مهم است اما آنچه که بازار در عمل آفریده می‌تواند مهم‌تر باشد. در حقیقت منطق بازار و سیاست است که مهم است و آنچه که در عمل پیش از نظر اتفاق می‌افتد.

سیاست اجتماعی؛ مهندسی‌ اجتماعی عدالت محور

حال در اینجا قطعا معتقدم که سیاست اجتماعی باید وجود داشته باشد. سخن از سیاست اجتماعی به این معنی است که نیاز به وجود گفتمان سیاسی است که از منظر عدالت اجتماعی بحث کند. این در باب اهمیت به اجتماع و ادغام و انسجام آن است تا وضعیت به سوی آسیب پیش نرود و در این مسیر حداقلی از برابری اجتماعی مورد نظر است. در نتیجه سیاست اجتماعی به معنای وجود گفتمانی در جهت توسعه بر مبنای مهندسی‌ اجتماعی عدالت محور است. این چگونگی برنامه‌ریزی برای پیشگیری از وضعیت فاجعه انگیز در جامعه است که مربوط به بسیاری مسائل همچون بیماری، بیکاری، بی‌ سوادی و . . .  می‌شود.

دامن زدن به گفتمان گذار و وضعیت نهایی علوم اجتماعی از پس آن را باید در ساز و کار علوم انسانی‌ اجتماعی در ایران دنبال کرد. زمانی‌ که علمی‌ که به دانشجویان داده می‌شود چیزی جز تکرار نام‌های بزرگ نیست وضعیت نهایی‌ همین خواهد شد

شرایط بروز یافتن سیاست‌های اجتماعی، ظهور گفتمان دانش محور توسعه است و وظیفه بخش آکادمیک در واقع ایجاد بستر علمی این نوع برنامه‌ریزی توسعه در همان معنای سیاست اجتماعی است. حال حائز اهمیت است که آیا ما دست به کار ایجاد این زمینه می‌شویم یا خیر؟. در نبود این بستر ما شاهد معضلات بسیار بزرگی‌ خواهیم بود.

گفتمان جامعه ‌ گذار؛ آنومی در جامعه

برخی‌ آغاز اوج یافتن آسیب‌های اجتماعی را از دهه هفتاد می‌دانند. وارد بحثهای محتوایی در این باب نمی‌شوم اما واقعیت این است که ما تا به امروز گزاره‌های علمی تجربی‌ جدی در این باره نداشته ایم. یعنی آنچه که به عنوان عملکرد دولت معرفی‌ می‌شود باید پیامدی به شکل اعداد و ارقام را نشان دهد. یعنی علم اجتماعی مبتنی‌ بر واقعیت از راه تجربه است. نه اینکه صرفاً مجموعه‌ای از گزارهای نظری را علم اجتماعی بنامیم و طرفدار یک نظریه‌ پرداز بودن هم علم اجتماعی به دست نمی‌دهد. علوم اجتماعی یعنی علوم معطوف به تجربه و توضیح واقعیت، آنگونه که در لحظهٔ حال وجود دارد. اما در اینجا علم اجتماعی تجربی‌ نیست و ناظر به وضعیت حال پدیده نیست. چرایی این موضوع در نسبت با خلق شدن چیزی به نامِ جامعه گذار است. گفتمان جامعه  گذار اکنون برای اکثر افراد مشخص است؛ یعنی می‌دانیم که روزگاری چیزهایی‌ بوده است که دیگر وجود ندارد و حال ما در انتظار ظهور اتفاقاتی هستیم که همچنان به وقوع نپیوسته اند. در نتیجه ما در وضعیتی به نامه جامعه گذار به سر می‌بریم. در واقع همبستگی‌ مکانیکی فرو پاشید ولی‌ همبستگی‌ ارگانیک آنچنان که باید نهادین نشده است و ما اکنون وضعیتی آنومیک را تجربه می‌کنیم. این چنین وضعیتی بی‌ نظم است، یعنی پدیدها در ارتباطی‌ تکرار شونده با یکدیگر قرار ندارند. نظم در امور تکرار شونده که طبیعتا تصادفی‌ نیستند تجلی‌ می‌یابد. این پدیده بیانی‌ خاص خود را دارد و در ذهن به عنوان امری طبیعی قلمداد می‌شود. در نهایت ما شاهد وضعیت آنومیک هستیم که دانشمند علم اجتماعی توان توضیح آن را نخواهد داشت، البته فی‌ نفسه برای شی بیرونی ممکن است توضیحی موجود باشد اما از جهت محدودیت ذهنی‌، ما توان دستیابی به آن را نداریم. پس این امر برای ما غیرعقلانی و غیرقابل توضیح معنا می‌یابد. هنگامی که گفتمان جامعه گذار گفتمان قالب علوم اجتماعی انسانی‌ باشد این پیامی جز آنومی در جامعه و در نتیجه ناتوانی‌ توضیح آن نخواهد داشت.

ساز و کار علوم انسانی‌ اجتماعی؛ دامن زدن به گفتمان گذار

دامن زدن به گفتمان گذار و وضعیت نهایی علوم اجتماعی از پس آن را باید در ساز و کار علوم انسانی‌ اجتماعی در ایران دنبال کرد. زمانی‌ که علمی‌ که به دانشجویان داده می‌شود چیزی جز تکرار نام‌های بزرگ نیست وضعیت نهایی‌ همین خواهد شد. حال ساختار ذهنی‌ این عالم اجتماعی مهم است، ذهنی‌ که درگیر وضعیت اجتماعی است که ما در آن به سر نمی‌بریم. علمی‌ که ارائه شده ناظر بر وضعیت بیرونی مورد انتظار است که در آینده به اصطلاح قرار است با آن روبرو شویم. در واقع نظریه پردازی معطوف به شرایط خاص اجتماعی و تاریخی‌ است؛ بزرگان علوم اجتماعی نیز این چنین عمل کرده اند. اما ما در روش تحقیق اجتماعی در ایران شاهدیم که محقق یک مدل نظری را مانند شابلون بر پرسشنامه ها تقلید می‌کند.

بنیان سیاست اجتماعی؛ دانش محوری

در چنین وضعی است که انتظار ضرورت‌مندی وجود سیاست اجتماعی به گونه‌ ای بسیار دشوار می انگارد. سیاست اجتماعی به عنوان شاخه ای از علم اجتماعی، دانش محور است. اما در حالی‌ که حوزهٔ آکادمیک، اجتماع ما را بیرون از حوزهٔ تامل خویش قرار می‌دهد آن دانش به بار نمی‌نشیند. البته این امر برخاسته از وضعیت بی‌ نظم و آنومیک اجتماع ما است. در این وضع گزاره ای تجربی‌ از هر منظره روش شناختی ای فاقد اعتبار و روایی است. نتیجه این است که مبنایی برای ایجاد گفتمان سیاست اجتماعی ایجاد نمی‌شود.

عدالت اجتماعی و هر جمله‌ای در حوزهٔ سیاست اجتماعی بسیار به شوخی شبیه است، زیرا بنیانی بر دانش ندارد. البته نیازی نیست که فردی عالم اجتماعی باشد که بتواند فاجعه موجود را تشخیص دهد. اما در حوزهٔ آکادمیک نمی‌توان بر پایه شهود سخن گفت. پس پرسش من از دکتر مومنی این است که آیا صحبت‌هایش در باب ضرورت ظهور سیاست اجتماعی بنیانی جز شهود دارد؟ مبحث ایشان کاملا صحیح است. اما در حالی‌ که وی سیاست را مخاطب قرار داده است آیا چیزی جز شهودش برای ارائه در اختیار دارد؟.

ایران دارای جامعه مدرن هست؛ یعنی‌ همانگونه که مارکس می‌گوید هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. کافی‌ است بنگرید و شاهد این خواهید بود. اکنون در چنین وضعی آنگونه که هابرماس بیان کرده نیازمند نظام مقتدر علمی‌ هستیم که قادر به توضیح وضع حال و تولید دانش اجتماعی باشد. دیدگاه هابرماس بیان آن متن اجتماعی است که در آن نظام علمی‌ از هر دیدگاه نظری در حال رشد کردن لحظهٔ حال است. اما ما در ایران این نظام علمی‌ را که توان ثبت و ضبط و تبیین لحظهٔ حال را داشته باشد نداریم. پس ما حداکثر می‌تونیم در حدی عامیانه مباحثه کنیم. در نتیجه مباحثه در زمینهٔ دانش اجتماعی کاملا ایدئولوژیک است و تفاوت خاصی‌ با صحبت راننده تاکسی و مسافر ندارد. و این تفاوت کاملا بنیادین با فلسفهٔ علم اجتماعی دارد. این نکته ناظر بر فلسفهٔ علم اجتماعی است که باید مبنای ایجاد دانش اجتماعی و روشنگری باشد، یعنی همان چیزی که ما در نظام علمی‌ خود نداریم.