گفتند معلم نابینا نمی‌خواهیم

آرشیو یادداشت‌های

الناز محمدی

تعداد مطالب: 16

گفتند معلم نابینا نمی‌خواهیم

گفتند معلم نابینا نمی‌خواهیم

دولت موظف است ۳ درصد از ظریف استخدامی خود را به معلولان اختصاص دهد. اما همین سهمیه پایین هم رعایت نمی‌شود و معلولان در آزمون‌های استخدامی به صراحت به خاطر معلولیتشان رد می‌شوند. گزارش شهروند را در مورد استخدام معلمان نابینا بخوانید.
نخبه‌های فقیر

نخبه‌های فقیر

شاگرداول‌های دانشگاه‌های ایران، خیلی‌هایشان حالا تنها و درمانده‌اند و شب که می‌آید، فکر روزهای بعد، خواب را از چشم‌هایشان می‌دزدد. کار هم خودش را از آنها می‌دزدد، خانه و زندگی هم، خانواده‌های فقیر روستاهای دور هم و بعد تمام‌شدن مهلت خوابگاه است و سایه جریمه که خودش را به تمامی و با همه زورش، پهن می‌کند روی اندام‌های باریک و البته درمانده‌شان.
روی برگشتن به خانه نداریم

روی برگشتن به خانه نداریم

چه کسی کارگر معدن می‌شود؟ کار به این سختی. از جانت که بگذری، از خودت که خسته شوی، می‌شوی کارگر معدن. اینجا می‌آیی باید از جانت بگذری و بدهی دست پیمانکار و بروی داخل.
 ما مرز‌نشینان بیکار داغ‌دیده‌ایم

 ما مرز‌نشینان بیکار داغ‌دیده‌ایم

«بهمن» در بهمن آنها را کشت و نامشان را با مرز گره زد؛ با کوهستان‌های پربرف کردستان و تنگدستی. حالا چهار روز از ١٠ بهمن می‌گذرد؛ از شبی که «شیرزاد» و «آکام» و «علی» و «هیوا» به کوه زدند تا مثل بیشتر مردان آشنا و فامیل از مرز عراق جنس بگذارند روی کول‌هایشان و به شهر بیاورند و البته کوه آنها را پس نداد و مرگ نصیبشان کرد.
داغ سنگین «احد» و «صمد»

داغ سنگین «احد» و «صمد»

احد و صمد هم دستفروشی می‌کردند و همین دوماه پیش در طرح جمع آوری کودکان کار، یکی از آنها را می‌گیرند و به بهزیستی می‌برند. بعد از آن خانواده مراجعه کرد و بچه را پس دادند و پدر آنها برای اینکه دوباره بچه‌ها را نگیرند، آنها را به کارگاه بازیافتی که خودش در آن کار می‌کرد، برد.
آموزش و پرورش روی خط تنبیه

آموزش و پرورش روی خط تنبیه

با شروع سال تحصیلی و در روزهای گذشته تنبیه بدنی دانش‌آموزان در تهران، گلستان و سیستان و بلوچستان خبرساز شده است.با این حال معاون حقوقی وزیر آموزش و پرورش معتقد است آیین‌نامه انضباطی مدارس علی‌رغم قدیمی‌بودن مشکلی ندارد و نیازی به تغییر آن نیست.
مین‌زده‌های استوار

مین‌زده‌های استوار

همه‌اش یک لحظه بود و تمام؛ روشنایی، تاریکی شد. «سلیمان» و «ناصر» و «مهدی» و «هادی» و «صالح» آن روزها نمی‌دانستند به جای سرخوشی از تمام شدن بازی، تکه‌آهن‌های پاره‌پاره و خوش آب و رنگی که بزرگترها به آنها «مین‌های لعنتی» می‌گفتند و کوه به زمین هدیه‌شان می‌کرد، می‌شود بلای جانشان؛ می‌شود یک انفجار بزرگ، یک صدای بلند و چندین‌هزار ترکش که هم چشم‌هایشان را از آنها می‌گیرد، هم دست‌های‌شان، هم بچگی‌شان و هم روزهای روشنی را که رفتند و سخت‌تر از سختی‌های همیشه، نصفه و نیمه برگشتند.


زندگی با آب چاه، کشاورزی با فاضلاب

زندگی با آب چاه، کشاورزی با فاضلاب

درباره شهرکی زیر گوش پایتخت که زمین‌های کشاورزی‌اش با فاضلاب خام خانه‌ها و درمانگاه‌ها آبیاری می‌شود؛ سنگ کلیه و بیماری‌های دستگاه گوارشی بلای جان ساکنان شهرک ١٥‌هزار نفری رسالت شده است