آرشیو یادداشت‌های

الناز محمدی

گفتند معلم نابینا نمی‌خواهیم

گفتند معلم نابینا نمی‌خواهیم

 «بینا بودن»، هم شرط کافی بود، هم لازم و «امید»، «بینا» نبود. گفته بودند امسال هم آموزش‌وپرورش قرار است نیرو استخدام کند؛ باز هم در یک آزمون استخدامی. «امید» و «پرویز» و «حسین» و «زهرا» و تعدادی دیگر از نابینایان هم دفترچه گرفتند، یکی از روزهای تیرماهی که گذشت، در...
نخبه‌های فقیر

نخبه‌های فقیر

پدر: کشاورز. مادر: خانه‌دار. بچه‌ها: زیاد. خانه: کوچک و بی‌پناه و «نان‌خورها» آنقدر هستند که چیزی به «تهران رفته»های دانشجو نرسد. رتبه: یک. رشته: دکترای علوم سیاسی. دانشگاه: تهران رتبه: ٧٠. رشته: شاگرد اول ارشد مهندسی شیمی. دانشگاه: شریف رتبه: ١۵. رشته: ارشد فیزیولوژی...
روی برگشتن به خانه نداریم

روی برگشتن به خانه نداریم

تازه کمر روز شکسته بود که صدای جیغ بلند شد؛ جیغ‌های زنی که هر ناله‌اش و پسرم پسرم گفتن‌هایش، آسمان را و هوا را خط‌خطی می‌کرد. چشمش از دهانه سیاه و تنگ و تاریک معدن برداشته نمی‌شد، دوخته شده بود به آن بالا، جایی که پسر او را و پسرخاله حامد را و پسرعمه مجتبی و داماد...
 ما مرز‌نشینان بیکار داغ‌دیده‌ایم

 ما مرز‌نشینان بیکار داغ‌دیده‌ایم

«بهمن» در بهمن آنها را کشت و نامشان را با مرز گره زد؛ با کوهستان‌های پربرف کردستان و تنگدستی. حالا چهار روز از ١٠ بهمن می‌گذرد؛ از شبی که «شیرزاد» و «آکام» و «علی» و «هیوا» به کوه زدند تا مثل بیشتر مردان آشنا و فامیل از مرز عراق جنس بگذارند روی کول‌هایشان و به شهر...
داغ سنگین «احد» و «صمد»

داغ سنگین «احد» و «صمد»

دیوار، آبی است. سقف، آبی است. در آبی است و چشم‌های زن‌ها رنگ خون است، قرمز قرمز؛ رنگ خون «احد» و «صمد» که آن روز موقع طواف دادنشان در خانه کوچک «بسم الله» و «رخساره» و «گل‌پری»، روی گل‌های قرمز دو قالی خانه ریخت و سخت پاک شد؛ سخت تر از داغ بر دل نشسته پدر و مادر افغان...