نویسنده این یادداشت از اولین افرادی بود که در دهه ۸۰ میلادی ظهور و اوج‌گیری نولیبرالیسم را مطرح کرد. وی اکنون از افول و سقوط آن خبر می‌دهد. اما بعد از نولیبرالیسم چه خواهد آمد؟

با وجود اینکه، بحران مالی ۸-۲۰۰۷ بدترین بحران در نوع خود از سال ۱۹۳۱ به بعد تلقی می‎شود بازتاب‎هایش به نحو شگفت انگیزی معتدلانه بود. این بحران، پایه‎های ایدئولوژی دیرپای نولیبرال را مورد چالش قرار داد. اما به نظر می رسد ایدئولوژی مذکور بدون آسیبی جدی، مجددا وارد صحنه شد. بانک‎دارها به قید ضمانت آزاد و– به ندرت بانک‎دارانی از دوسوی اقیانوس اطلس– به جهت جرایمشان تحت تعقیب قضایی قرار گرفتند و هزینه سوءرفتارشان از جیب مالیات‎دهندگان پرداخت شد. سیاست‌های اقتصادی بعدی، بالاخص در دنیای آنگلوساکسون به نحو فزاینده‎ای بر سیاست‎گزاری‎های شکست خورده پولی بالاخص از نوع تسهیلات کمی استوار شد. اقتصاد غربی تا امروز به مدت یک دهه بدون چشم‌انداز روشنی در افق آینده دچار رکود شده است.

نتیجتا پس از تقریبا ۹ سال در آستانه درو کردن محصول طوفان سیاسی حاصل از بحران مذکور قرار داریم اما نولیبرالیسم چگونه توانسته مدتی مدید بدون آسیب‎دیدن به بقاء خود ادامه دهد؟ با وجود این‎که در آزمون دنیای واقعی ناکام بوده و بدترین مصیبت اقتصادی هفت دهه اخیر را موجب شد، همچنان یگانه گزینه سیاسی و فکری موجود محسوب می‎شود احزاب راست، میانه و چپ همگی در فلسفه‎اش غرق شده‎اند. حزب کارگر جدید یک نمونه جالب در همین راستاست، آنها هیچ شیوه دیگر فکر یا عمل را نمی‎شناسند: به عبارتی تبدیل به عقل سلیم و یا به تعبیر آنتونیو گرامشی بدل به هژمونی شده است اما این هژمونی قادر نیست از آزمون جهان واقعی سربلند به درآید.

نخستین اشارت دال بر پیامدهای سیاسی این ایدئولوژی به نوبه خود در برانگیختگی دیدگاه عمومی علیه بانک‎ها، بانک‎دارها و سردم‎داران تجاری ظهور و بروز یافته است. به مدت چندین دهه تصور می‎شد این افراد مرتکب خطایی نمی‎شوند: آنها به مثابه الگوهای رفتاری عصر ما تقدیس می‎شدند به صورت بدیهی به مثابه گره‎گشایان عرصه آموزش، بهداشت و درمان و تقریبا هر عرصه دیگری انگاشته  می‎شدند با این وجود، هم اکنون ستاره اقبالشان همچون اعتبار طبقه سیاسی که بدان تعلق دارند رو به افول نهاده است.  تاثیر بحران مالی این بود که ایمان و اعتقاد به “رقابت درمیان نخبگان حاکم” رو به اضمحلال نهاد. و این امر مشخصه آغاز یک بحران سیاسی فراگیرتر است.

با این‎حال عوامل بروز بحران سیاسی به نحو خیره کننده‎ای در هردوسوی اقیانوس اطلس آشکار شده و بسیار عمیق‎تر از آن است که به سادگی تنها به بحران اقتصادی و درد زایمان وقایع دهه اخیر منتسب شود. هسته اصلی پروژه نولیبرال که ریشه آن به دهه ۱۹۷۰ میلادی و ظهور سیاسی ریگان و تاچر برمی‎گردد. همانا ایده بازار آزاد جهانی از کالا، خدمات و سرمایه است. نظام تنظیم بانکی کسالت‎بار در آمریکا در دهه ۱۹۹۰ و در بریتانیا در ۱۹۸۶ کنار گذاشته شد که به ایجاد شرایط بحران ۲۰۰۸ منجر شد ایده برابری مورد تمسخر واقع و اقتصاد قطره چکانی برجسته شد. دولت به عنوان مانع بازار محکوم و تا حد امکان ابعاد آن کوچک تر گردید. تشویق مهاجرت، مقررات‎زدایی، معافیت‎های مالیاتی و چشم فروبستن به فرارهای مالیاتی شرکت‎ها در دستور کار قرار گرفت.

دونالد ترامپ می‌خواهد آمریکا را به دهه ۵۰ میلادی، یعنی پیش از عروج نئولیبرالیسم برگرداند.
دونالد ترامپ می‌خواهد آمریکا را به دهه ۵۰ میلادی، یعنی پیش از عروج نئولیبرالیسم برگرداند.

باید خاطرنشان نمود که برحسب معیارهای تاریخی، دوران نولیبرال، آثار خوبی از خود برجای نگذاشته است. پویاترین دوران رشد اقتصاد غربی در دوران پس از جنگ جهانی دوم مابین سالیان انتهای جنگ و آغار دهه ۷۰ میلادی است، یعنی دوران سرمایه‎داری رفاه محور و کینزگرایی که در آن نرخ رشد اقتصادی دوبرابر دوران نولیبرال از دهه ۱۹۸۰ به بعد است.

اما مصیبت‌بار ترین وجه دوران نولیبرال رشد عظیم نابرابری است تا همین اواخر این پدیده به کلی مغفول واقع شده بود.  با این وجود سرعت خارق العاده رشد نابرابری آن را بدل به یکی از مهم‎ترین مباحث سیاسی در دو سوی اقیانوس اطلس نموده اگرچه اوضاع آمریکا به مراتب دراماتیک‎تر بود این پدیده، موجد نارضایتی های سیاسی شد که امروزه غرب را فراگرفته است. با توجه به داده های آماری، امری سرگیجه آور و بهت آور است که این امر به مدتی طولانی نادیده انگشاته شده بود تبیین این نادیده انگاری، تنها می‎تواند در گستره وسیع هژمونی نولیبرالیسم و ارزش‎های منتج از آن نهفته باشد.

هم‎اکنون واقعیت عریان، دکترین‎های این ایدئولوژی را به زیر سوال برده است. در دوره ۷۲-۱۹۴۸ هربخش از جامعه آمریکا افزایشی هم‎سان و قابل توجه در استانداردهای زندگی‎شان را تجربه نمودند اما بین سالیان۲۰۱۳-۱۹۷۲ دهک پایین جمعیت سقوط درآمد واقعیشان را تجربه نمودند درحالی‎که همزمان دهک بالایی از این لحاظ از هر وقت دیگری بهبود وضع بیشتری پیدا کردند. درحال حاضر در آمریکا میانگین درآمد کارگر مرد تمام وقت، نسبت به چهاردهه قبل پایین‎تر است درآمد نود درصد جمعیت به مدت سی سال ثابت بوده است.

اوضاع در بریتانیا نیز خیلی متفاوت نیست و مسئله بعد از بحران مالی جدی‎تر شده است بین ۵۶ تا هفتاد درصد خانوارها بین سال های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۴ رکود یا سقوط درآمد واقعی را تجربه نمودند.

دلایل توضیح این امر چندان دشوار نیست عصر جهانی شدن به نحو نظام مندی با غلبه سرمایه بر کار گره خورده است: توافقنامه های تجاری بین المللی، تشویق مهاجرت در مقیاس کلان به آمریکا و اروپا به تخریب قدرت چانه‎زنی کارگران داخلی و متعاقب آن، ناکامی در بازیابی کارگران از جا کنده شده از جمله این دلایل‎اند.

توماس پیکتی نشان داد سرمایه‎داری به صورت طبیعی در غیاب فشارهای شایع به سمت نابرابری بیشتر سوق می‌یابد دوره مابین ۱۹۴۵ و اواخر دهه هفتاد میلادی به صورت قابل قبولی بزرگ‎ترین این محدودیت‎ها اعمال می‎شد بعد از فروپاشی اتحاد شوروی شاهد خلاء در این زمینه بودیم.

بخش بزرگی از جوامع آمریکا و بریتانیا در وضعیت شورش به سر می‎برد که نمودش در حمایت از ترامپ و سندرز در آمریکا و رای به خروج از اتحادیه اروپا در بریتانیا دیده می‎شود این شورش عامه مردم، اغلب به صورتی انکارآمیز یا ساده انگارانه با برچسب پوپولیسم توصیف شده و یا همان‎طور که فرانسیس فوکویاما در مقاله اخیرش که عالی نوشته شده می‎گوید: “پوپولیسم برچسبی است که نخبگان سیاسی به آن دسته از سیاست‎هایی که مورد حمایت شهروندان عادی بوده و نتیجتا مورد علاقه آنها نیست، اطلاق می‎نمایند «به واقع پوپولیسم جنبشی برضد وضع موجود و نمایانگر امری نو بوده اگرچه این جنبش درخصوص آن‎چه که با آن مخالف است در قیاس با  آن‎چه که به دنبال آن است به مراتب شفاف‎تر است این جنبش می‎تواند درآن واحد حائز هر دو جنبه پیشرو و ارتجاعی باشد.

خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا یک نمونه کلاسیک از چنین پوپولیسمی است که به واژگونی یکی از پایه‎های سیاست بریتانیا از ۱۹۷۰ به بعد انجامید. شورشی از سوی آنها که تصور می‎کردند بازنده و کنار گذاشته شده‎اند، همان‎ها که استانداردهای معیشتی‎شان از ۱۹۸۰ به بعد ثابت بوده یا دچار نقصان شد آنها که احساس می‎کردند به دلیل سیاست‎های مهاجرتی دچار ازجاکندگی شده  و کنترلی بر اوضاع اطرافشان نداشته و با ناامنی فزاینده‎ ای در بازار کار مواجه‎اند این شورش، نخبگان حاکم را فلج می‎سازد. نخست وزیری کنار گذاشته و نخست وزیر دیگری در راس قرار می‎گیرد و در تاریکی محض در جستجوی راه نجاتی می‎گردد.

موج پوپولیسم مشخصه بازگشت عنصر طبقه به عرصه سیاست هم در بریتانیا و هم در آمریکا به ویژه در آمریکا است. دهه‎ها بود که مفهوم طبقه کارگر در گفتمان سیاسی آمریکایی به حاشیه رانده شده بود. اغلب آمریکائیان خود را به عنوان طبقه متوسط تعریف می‎نمودند در سال ۲۰۰۰ طبق نظرسنجی گالوپ تنها ۳۳درصد آمریکائیان خود را متعلق به طبقه کارگر می‎دانستند در ۲۰۱۵ این میزان به ۴۸ درصد یعنی تقریبا نیمی از جمعیت رسید.

رای به خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا هم عمدتا یک شورش طبقه کارگر بود. اکنون در هر دو سوی اقیانوس اطلس عاملیت طبقه در مواجهه مجدد در قالب ظهور طیف جدیدی از هویت‎ها و مباحث که از جنسیت و نژاد گرفته تا محیط زیست و جهت‎گیری جنسی شامل می‎شود به عرصه بازگشته، بازگشت مفهوم طبقه، استعداد بی‎مانندی در تصفیه چشم‎انداز سیاسی دارد.

5184

ظهور مجدد مفهوم طبقه را نمی بایستی با جنبش کارگری اشتباه بگیریم این دو مترادف یکدیگر نیستند: این امر در آمریکا هم به مانند بریتانیا آشکار شده است. در طی نیم قرن اخیر انفکاک فزاینده‎ای بین این دو در بریتانیا رخ داده  است. ظهور مجدد طبقه کارگر به عنوان یک صدای سیاسی که به ویژه تجلی اش در رای به خروج از اروپا دیده شد را می‎توان به مثابه تظاهر هرج و مرج طلبانه نارضایتی و اعتراض همراه با درک نازلی از احساس تعلق به جنبش کارگری به خوبی توصیف نمود.

درهمین حال نقش حزب ملی گرای استقلال بریتانیا هم – درقالب بحث‎های مهاجرت و اتحادیه اروپا- در شکل‎دهی به نگرش‎های جاری به مانند حزب کارگر مهم است. در آمریکا هم ترامپ و هم سندرز تقریبا به یک اندازه تجلی شورش طبقه کارگر هستند طبقه کارگر به هیچکس تعلق ندارد جهت‎گیری آن برخلاف آنچه که چپ دوست دارد تصور کند تابعی از عملکرد سیاسی است.

عصر نولیبرالیسم از دو سو تحت فشار قرار دارد، نخست: با این که نرخ رشد اقتصادی آن هیچگاه درخشان نبوده و به ویژه در برهه کنونی کاملا ناامیدکننده است، رشد اقتصادی اروپا در قیاس با دوران پیش از بحران مالی ۲۰۰۷ تنها اندکی بیشتر شده است وضعیت آمریکا قدری بهتر است اما رشد اقتصادی آن نیز کم جان است، اقتصاددانانی چون لری سامرز از چشم انداز آینده با عنوان رکود ابدی یاد می‎کنند بدتراز آن این‎که بهبود اقتصادی ضعیف و شکننده بوده و اعتقاد عمومی وجود دارد که ممکن است بحران مالی دیگری در کمین باشد. به عبارت دیگر، عصر نولیبرال، غرب را به سمت جهانی مبتنی بر بحران می‎کشاند که ما آخرین نمونه اش را در دهه ۱۹۳۰ تجربه کرده بودیم. با چنین پیش زمینه‎ای شگفت‎آور نیست که در جوامع غربی اکثریت جمعیت بر این اعتقادند که اوضاع فرزندان‎شان اسفناک‎تر از خودشان خواهد بود. مسئله دوم این است که بازندگان دوران نولیبرال دیگر بیش از این آماده پذیرش سرنوشت محتومشان نبوده و در وضعیت شورش آشکار به سر می‎برند. ما شاهد پایان عصر نولیبرال هستیم. البته هنوز مرگش فرانرسیده بلکه در مرحله احتضار به سر می‎برد درست همان‎گونه که دوران سوسیال دمکراسی در دهه ۱۹۷۰ در حال احتضار بود.  

یک نشانه قطعی کاهش نفوذ نولیبرالیسم همانا خیزش صداهای روشنفکری علیه آن است از اواسط دهه هفتاد تا سراسر دهه هشتاد طر‎ف‎داران بازارآزاد و سیاست‎گزاری های پولی به نحو روبه رشدی بر گفتمان اقتصادی مسلط بودند اما پس از بحران مالی غرب، کانون مباحث اقتصادی عمیقا دچار دگرگونی شد، این امر بیش از همه در آمریکا آشکار شده که اقتصاددانانی نظیر جوزف استیگلیتز، پل کروگمن، دنی رودریک و جفری ساکس به صورت فزاینده‎ای تاثیرگذار جلوه کردند کتاب سرمایه‎داری در قرن ۲۱ توماس پیکتی فروش همه گیری پیدا کرد کتاب وی و نیز آثار تونی آتکینسون و انگس دیتون پرسش از نابرابری را در راس عاملیت سیاسی قرار دادند در بریتانیا هاجون چانگ که مدت‎های مدیدی در میان اقتصاددانان منزوی بود در حال حاضر اعتباری به مراتب بیشتر از کسانی که معتقدند اقتصاد شعبه ای از ریاضیات است کسب نموده.

در همین اثناء، برخی از کسانی که پیش از این از هواداران عمده نولیبرالیسم بودند، افرادی نظیر لری سامرز و نیز مارتین وولف نویسنده فایننشیال تایمز در برهه کنونی به منتقدان شدیداللحن آن تبدیل شده اند. در حال حاضر منتقدان نولیبرالیسم در وضعیت تهاجمی و نولیبرال‏‎ها و طرفداران سیاست‎گزاری‎های پولی در حال عقب نشینی به سر می‎برند در بریتانیا رسانه‎ها و میدان سیاسی، دچار دگردیسی شده است. برخی نیز به این تشخیض رسیده‎اند که ما در انتهای عصر نولیبرال قرار گرفته‎ایم با این وجود، پیش‎فرض‎ها و نگرش‎های قدیمی به عنوان مثال در برنامه روزمره بی بی سی، در رسانه های دست راستی یا در میان نمایندگان پارلمانی حزب کارگر که همچنان برقرارند، درپی استعفاء اد میلیبند از رهبری حزب کارگر کسی تصور نمی‎کرد جرمی کوربین در انتخابات بعدی، رهبری حزب را عهده‎دار شود. به گونه ای بدیهی انگاشته شده بود که یک شخصیت بلری یا میانه رو شبیه میلیبند و نه فردی چون کوربین به رهبری حزب برسد. اما روح زمانه دچار دگردیسی شده بود ثبت‎نام جوانان در حزب در مقیاسی بی‎سابقه، نشان‎دهنده گرایش به تحول اساسی در حزب کارگر جدید بود یکی از دلایل اینکه چرا چپ نتوانست به عنوان رهبر احساسات جدید توهم‎زدایی شده از طبقه کارگر مطرح گردد این است که اغلب احزاب سوسیال دمکرات به درجات متعدد، مبدل به شاگردان نولیبرالیسم و جهانی‎شدن گشته‎اند افراطی‎ترین صور این پدیده را در قالب دو حزب کارگر جدید برتانیا و دمکرات آمریکا می‎بینیم که در اواخر دهه ۹۰ و ابتدای دهه ۲۰۰۰ در موقعیت پیش‎رو قرار داشتند که این ژست در قالب شخصیت های تونی بلر و بیل کلینتون و مفهوم راه سوم متجلی می‎شد.

اما مطابق ارزیابی دیوید مارکند : اگر قرار باشد حزب سوسیال دمکرات نماینده محرومین و بازندگان نباشد پس علت وجودی آن چیست؟ می‎بایستی خاطرنشان نمود که حزب کارگر جدید به طرد کسانی پرداخت که به آنان نیاز داشت یعنی درست همان کسانی که قرار بود نماینده آنها باشد عملکرد بلر در دوران پس از نخست‎وزیری به عنوان مشاور مالی جمعی از روسای جمهور و دیکتاتورها به مثابه سنگ قبری بود که به مرخص شدن حزب کارگر جدید انجامید.

سایر رقبای مخالف – برنهام، کوپر و کندال – نمیانده تداوم وضع موجود در حزب کارگر بودند و به سادگی توسط کوربین که نزدیک به شصت درصد آرا را به خود اختصاص داد جارو شدند و با این اتفاق حزب کارگر جدید به پایان خود رسید عده معدودی معنای اتفاقاتی که رخ داد را درک نمودند.

تقریبا هیچ‌کس پیروزی کوربین را پیشبینی نمی‌کرد
تقریبا هیچ‌کس پیروزی کوربین را پیشبینی نمی‌کرد

درست زمانی که حزب کارگر عمیقا درگیر برآمدن تاچریسم و تولد عصری جدید در اواخر دهه هفتاد بود نخبگان حزبی کنونی قادر نبودند بفهمند که پاردایم تاچریسم که آنان در قالب حزب کارگر جدید درصدد بآغوش کشیدن آن بودند به آخر کار خود رسیده است. حزب کارگر نیز به مانند دیگران موظف است طرز فکر خود را تازه نماید ثبت نام گسترده در حزب به منظور مخالفت با حزب کارگر جدید و در هواداری از فردی که هرگز ایده کارگر جدید را نپذیرفته  و مخالف شدید تقریبا کلیه سیاست‎های بلر بود و از اصالتی برخوردار که بلر به کلی فاقد آن بود حائز معنای مشخصی تلقی می‎شد.

کوربین محصول دوران جدید نیست وی خواهان بازگشت به سیاست های اواخر دهه هفتاد و دهه هشتاد است و این امر به معنای نقطه قوت او و در عین حال نقطه ضعفش است. او هرگز آلوده به میراث حزب کارگر جدید نشد چرا که اساسا هیچگاه آن را نپذیرفته بود اما به نظر هم نمی رسد ماهیت دوران جدید را درک نموده باشد خطر در اینجاست که وی پاهایش را در یک محیط سیاسی سیال و غیرقابل پیش بینی و درعین حال عاری از هرگونه قطعیت نهاده است محیطی که حزب کارگر خود را عمیقا متفرق و ضعیف احساس می‌کند.

شاید حزب کارگر در بحران به سر ببرد، اما اوضاع حزب محافظه کار هم چندان بهتر نیست دیوید  کامرون به خاطر اشتباه محاسبه و بی مسوولیتی عظیم در قضیه خروج از اتحادیه اروپا مقصر است و در بدترین شرایط ممکن مجبور به استعفاء شد حزب به نحو مایوس کننده‎ای دچار انشقاق شد و هیچ ایده‎ای دال براینکه مسیر بعد از خروج از اتحادیه چگونه باشد وجود ندارد. طرفداران خروج از اتحادیه اروپا تصویر خوش بینانه‎ای از کنار رفتن کشور از بازار اروپایی و دسترسی به بازارهای جهانی ترسیم کرده بودند بدون اینکه دقیق و با اسم رسم مشخص کنند دقیقا کدام کشورها منظور نظر آنهاست به نظر می‎رسد نخست وزیر جدید خصومت بی‎موردی نسبت به چین داشته باشد چنانچه دولت نگاه به چین که بالاترین نرخ رشد در جهان را داراست مدنظر داشته باشد این تغییر موضع چگونه باید صورت بگیرد؟

خروج از اتحادیه، کشور را عمیقا دچار تفرقه نمود با این چشم‎انداز که اسکاتلند هم ممکن است گزینه استقلال را انتخاب نماید در همین اوضاع و احوال به نظر می‎رسد محافظه‎کاران درک نازلی از این واقعیت دارند که عصر نولیبرال در حال زوال است.

در قیاس با بریتانیان روند اتفاقات در آمریکا دراماتیک‎تر و خیزش دونالد ترامپ به منظور کسب نامزدی جمهوری‎خواهان در انتخابات نمودی از آن تلقی می‎شود پیامی که ترامپ می‎رساند به نحو فوق‎العاده سرراستی در ضدیت با «جهانی شدن» متجلی می‎شود. بنا به اعتقاد وی، منافع طبقه کارگر به پای کمپانی های معظمی که تشویق به سرمایه‎گذاری در سرتاسر جهان می‎شوند قربانی می‎شود چرا که این امر به از دست دادن مشاغل کارگران آمریکایی می‎انجامد. علاوه بر این وی مدعی است مهاجرت در مقیاس کلان ضمن کاهش قدرت چانه زنی کارگران آمریکایی موجبات کاهش میزان دست‎مزدهای آنان را فراهم ساخته است

بنا به پیشنهاد وی، کمپانی‎های آمریکایی  می‎بایستی وادار به سرمایه‎گذاری در آمریکا شوند به باور او توافقنامه تجاری آمریکای شمالی (نفتا) موجبات صدور مشاغل از آمریکا به مکزیک را فراهم ساخت. برهمین مبنا، چین را نیز به دزدیدن مشاغل آمریکائیان متهم و تهدید به اعمال ۴۵درصد تعرفه بر کالاهای صادراتی از چین نموده است

ترامپ در مقابل جهانی شدن، با تاکید بر این شعار که «آمریکا را در راس قرار دهید» گزینه «ناسیونالیسم اقتصادی» را مطرح می‎سازد جذابیت او بیش از هرچیز برای کارگران سفیدپوست آمریکایی است یعنی کسانی که تا قبل از ترامپ ( و نیز برنی سندرز) از دهه ۱۹۸۰ میلادی به این سو عمیقا به حاشیه رانده شده و فاقد نماینده سیاسی بیان کننده مطالبات‎شان بودند با توجه به اینکه میزان دستمزدهای این قشر در خلال ۴۰ سال گذشته سقوط نموده این امر که چگونه منافع این قشر از جامعه در طول سالیان گذاشته از سوی طبقه سیاسی حاکم نادیده انگاشته شده امری حقیقتا حیرت‎آور تلقی می‎شود، رای این کارگران به حزب جمهوری‎خواهی تخصیص می‎یابد که مدت‎های مدیدی در کنترل صاحبان ثروت‎های کلان و مقامات وال استریت قرار داشت که منافعشان به عنوان طبقه حامی جهانی شدن در مقیاس کلان در تقابل مستقیم با منافع طبقه کارگر تعریف می‎شد آنها با ترامپ نماینده خود را یافتند چرا که پیروزی ترامپ به معنای پیروزی نامزد جمهوری‎خواهان است.

برهان‎های مبتنی بر ناسیونالیسم اقتصادی از سوی برنی سندرز رقیب سرسخت هیلاری کلینتون جهت نامزدی دمکرات‎ها نیز عمیقا دنبال شد و شانس پیروز شدن هم داشت اما به واسطه حمایت ۷۰۰ نماینده رده بالایی که به نحوی موثر توسط بروکراسی حزب دمکرات برگزیده شده و عمیقا حامی هیلاری کلینتون بودند از دور رقابت ها کنار رفت. دمکرات‎ها نیز درست به مانند جمهور‎‎ی‎خواهان مد‎ت‎های مدیدی حامی سیاست‎های نولیبرال، راهبرد طرفدار جهانی شدن و عدم مقاومت در برابر خواسته‎های اتحادیه‎های تجاری بودند هم اکنون هر دو حزب دمکرات و جمهوری‎خواه خود را عمیقا مابین دو اردوگاه طرفداران و مخالفان جهانی شدن در وضعیت قطبی شده می‎یابند وضعیتی کاملا جدید که از زمان چرخش به سمت نولیبرالیسم در دوران ریگان تاکنون بی‎سابقه بوده است. دیگر شعار ناسیونالیستی جذاب ترامپ یعنی شعار – آمریکا را دوباره قدرتمند کنیم – موقعیت او را در حوزه سیاست خارجی نشان می‎دهد. او براین باور است که تعقیب پایگاه قدرت بزرگ تر برای آمریکا، قدرت ملی را مضاعف خواهد نمود. بنا به استدلال وی نظام هم‎پیمانان بین المللی کشور به گونه‎ای نامنصفانه شکل گرفته به این شکل  که قسمت اعظم هزینه‎ها بر دوش آمریکا سنگینی نموده و سایر هم‎پیمانان، همکاری اندکی از خود نشان می‎دهند. او از ژاپن، کره جنوبی و اعضای اروپایی ناتو به عنوان نمونه این امر نام می‎برد. او در جستجوی تعادل بخشی مجدد به این رابطه و در صورت عدم تحقق، خروج از این اتحادهاست.

بنا به استدلال وی در شرایطی که کشور در دوران نزول رشد اقتصادی قرار دارد آمریکا بیش از این قادر به تحمل این بار مالی نخواهد بود به موازات گرایش به راست در سطح جهانی با توجه به ویرانی زیرساخت‎های آمریکا معتقد است که سرمایه‎گذاری پولی می‎بایستی که در داخل وطن صورت بگیرد موقعیت ترامپ نمایانگر نقدی اساسی به آمریکا به عنوان قدرت فائق در جهان است استدلال‎های وی گسستی عمیق با سیاست‎های نولیبرالی دارد که مبتنی است بر ایدئولوژی جهانی شدن در مقیاس کلان که از ابتدای دهه ۱۹۸۰ میلادی به صورت جزم اندیشانه‎ای در قسمت اعظم دوران پس از جنگ جهانی دوم بر آمریکا حکمفرمایی می‎کرده. این استدلال‎ها می‎بایستی که جدی انگاشته شود. این شعارها را نباید تنها به دلیل اینکه از زبان افراد به خصوصی مطرح می‎شود نادیده انگاشت این شعارها از سوی ترامپی که به چپ تعلق ندارد  مطرح می‎شود او یک پوپولیست دست راستی است وی حملات نژادپرستانه و بیگانه هراسانه‎ای علیه مسلمانان و مکزیکی‎ها ترتیب می‎دهد. جذابیت ترامپ برای طبقه کارگر سفیدپوستی است که تصور می‎کند توسط کمپانی‎های معظم فریب داده شده و مهاجرت لاتین تباران موجبات تضعیفش را فراهم ساخته همچنین نمایانگر نارضایتی‎اش در قبال سیاه پوستان آفریقایی تباری است که مدت‎های مدیدی از جایگاهی پایین‎تر از آنان برخوردار بوده و اینک این وضعیت دچار دگردیسی شده است.

4658

آمریکای تحت قیادت ترامپ ممکن است به سمت اقتدارگرایی گرایش یابد که مشخصه آن، سوء‎استفاده، تبعیض، نژادپرستی، خودکامگی و زورگویی، آمریکایی عمیقا قطبی شده و دچار تفرقه خواهد بود. تهدید وی مبنی بر اعمال تعرفه ۴۵درصدی بر محصولات چینی چنانچه در عمل اجرایی گردد مطمئنا به تلافی از سوی چینی‎ها منجر شده و به آغاز عصر جدیدی از سیاست‎های حمایت از تولید داخلی خواهد انجامید.

ترامپ ممکن است بازنده انتخابات باشد درست همان‎طور که سندرز بازنده انتخابات درون حزبی دمکرات‎ها بود اما این بدان معنا نخواهد بود که نیروهای اجتماعی مخالف جهانی‎شدن در مقیاس کلان، – و نیز مخالف مهاجرت نامحدود، توافقنامه‎های تجاری و گردش آزاد سرمایه- در استدلال هایش بازنده شده و رو به اضمحلال خواهد رفت، ترامپ و سندرز در خلال بازه زمانی یک ساله ای، ماهیت و مفاهیم گفتمان رایج را دستخوش تحول نمودند. طی این مدت، استدلال‎های منتقدین جهانی شدن در مقیاس کلان، با آهنگ یکنواختی رو به ریشه‎دارترشدن پیش رفته است به تحقیق، دوسوم آمریکائیان، با این گزاره موافقند که « نبایستی بیش از این به امور بین المللی بپردازیم بلکه بهتر است به جای آن، بر معضلات داخلی خودمان متمرکز شویم» و مهمتر از همه این‎که، آنچه نیروی محرکه مخالفت با جهانی شدن در مقیاس کلان می‎باشد همانا ایده برابری است.  

 

این مقاله ترجمه‎ای است از گاردین

 

منبع: میدان

۲ نظر

  1. خسته نباشید دوستان. ممنون برای انتخاب این مقاله ی خوب فقط متن به کمی ویرایش احتیاج دارد.

  2. مقاله ی زیبایی بود. فقط اگر امکانش باشد قبل از این مقالات مقاله ای هم در باب خود نئو لیبرالیسم و آشنایی با آن را نیز قرار دهید. ممنون
    راستی در سایت از چند فونت مختلف استفاده می کنین که اندکی سرعت لود سایت را کاهش می دهد. خوب می شود تعداد فونت ها را کاهش دهید.مثلا همین فونت صمیم در دو حالت توپر و نازک خوب است

نظری بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *