skip to Main Content
مرد با فرهنگ در شکم کروکودیل
جامعه

درباره سیمای فقر و بیلبوردهای شهر

مرد با فرهنگ در شکم کروکودیل

این متن از چهار پاره مجزا تشکیل شده؛ هرچند هر پاره طیِ نظمی درونی به پاره ی دیگر می رسد. کلّ این متن هشداری ست به ما درباره ی افکار هولناک یک کمپین تبلیغاتی. افکاری که امتدادش در گذشته، آینده و ادبیات ترسیم شده.

یک. شرط توسعه ماندن در شکم کروکودیل است

داستایوسکی در داستان کروکودیل ماجرای «فرد بافرهنگی» را تعریف می‌کند که در جریان بازدید از باغ وحش، شکار کروکودیلی می‌شود که مالکان آلمانیش برای نمایش به روسیه آورده‌اند. فرد با فرهنگ که به شکل معجزه‌آسایی زنده مانده، از داخل شکم کروکودیل، با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آید، پیام می‌دهد که حاضر است در شکم کروکودیلی که قورتش داده بماند تا سرمایه ی خارجی مالک کروکودیل از کشور خارج نشود و اصول اقتصادی رشد و توسعه سرمایه‌دارانه خدشه‌دار نشود. چون برای درآوردن او از داخل کروکودیل باید شکمش را بشکافند و این باعث فرار سرمایه می‌شود. نهایتا ماجرا با واسطه‌هایی به ایگناتی پروفکوئیچ ارجاع داده می شود؛ که مانند منجی و حلّال مشکل ظاهر می شود. سرمایه‌دار فرهیخته‌ای که بسیار سخنور است. پروفکوئیچ معتقد است تنها راه توسعه روسیه باز گذاشتن دستِ سرمایه برای تصاحب زمین‌ها و مایملک عمومی است. چون در آن صورت «دهقان برای کار روزانه‌اش سه برابر کار خواهد کرد و می شود هر موقعی هم بیرونش کرد. این را احساس می‌کند، حرف گوش‌کن و کاری می‌شود و با همان دستمزد سابق سه برابر کار خواهد کرد. اما در مالکیت جمعی دهقان باکی ندارد. می‌داند که از گرسنگی نمی‌میرد، پس تنبلی می‌کند و مست بازی در می‌آورد.» و در ادامه به نقل از تایمز (روزنامه انگلیسی) درباره اوضاع مالیه روسیه اضافه می‌کند: «علت این همه وخامت این است که ما پرولتاریای آماده خدمت نداریم.» فرمول نهاییِ پیشرفت این چنین مشخص می‌شود: او در شکم کروکودیل می‌ماند تا روسیه مسیر پیشرفت را طی کند.

به صورت عمده دو استراتژی مشخص در طراحی بیلبوردهای شهرداری درباره روز کارگر اتخاذ شد: یکی میل به توسعه حین پایین نگه داشتن دستمزد کارگران و دو ارجاع مسئله ی فقر-بیکاری به حوزه ضرب المثل و اخلاقیات.

شاید مهمترین صفت مثبت ادبیات در توان طرح‌دهی به تقدیرِ فیگورهای سوبژکتیوی باشد که از تقدیرِ عقل سلیمی و روزمره آن متفاوت است. تغییر جزئیاتی که بالانس اپیستمولوژیک واقعیت را برهم بزند و خرد خرد بار دیگر واقعیت را بسازد. به همین دلیل است که با اینکه ادبیات مدیوم اخبارگو نیست، اما تا این حد اهمیت دارد و سال‌ها و حتی همچنان از عرصه های سازنده حقیقت محسوب می‌شود. در ادبیات یک خبر (با ویژگی‌های جزئی و میکرولوژیکش) در دل مناسبات موجود داده نمی‌شود. بلکه مجموعه مناسبات موجود به عنوان یک خبر عرضه می‌شود. پیوند اساسیِ فلسفه و ادبیات از همین جنبه فهم‌پذیر است. با این مقدمه کوتاه ریسک می‌کنم و به دل واقعیت می‌روم. داستان داستایوسکی باورپذیری طعنه‌آمیزش را مدیون دو انکشاف است: یکی متناقض جلوه دادن نیروهای حیاتی جامعه با آرمان رشد و توسعه (شرط توسعه در شکم کروکودیل ماندن است) و دیگری نمایش توسعه به عنوان یک ارزش «حاکمانه» که برای تحقق لاجرم صفاتی اخلاقی نظیر تنبلی، مست بازی و بی بندوباری را محکوم است گردنِ نیروی کار بیندازد.

دو. فقر ننگ نیست

والتر بنیامین در قطعات چهارده گانه‌اش تحت عنوان «امپراطوری آلمان» شرایط آلمانِ پس از بحران ۱۹۱۸ را توصیف می‌کند. به غیر از بندِ اول که اعتراضی است به «شگفت زدگیِ رخوت‌آور» طبقه متوسط از بحران (که واقعیت همیشگی جامعه سرمایه داری ست)، در همه بندهای دیگر در قالب‌ها و استعاره‌های متنوعی از فاجعه‌ای نزدیک، زوالی در چند قدمی و تقدیری اولیه در مناسبات خبر می‌رسد. سلبِ «اعتماد، آرامش و سلامتیِ» قریب الوقوعی که تنها چند سال برای تحقق آن زمان لازم بود. یعنی زمانی که فاشیسم از دلِ هژمونی بحران سرمایه‌داری سر بر آورد و سویه‌ای فرامادی به پیش‌بینی‌های بنیامین داد. بنیامین قربانیِ شهودهای اساطیری خودش شد که به شکلی باور نکردنی از واقعیت جلو زده بود.

فاجعه در گفتار بنیامین نتیجه ی امتزاج اسارت بارِ «منافع فردی» و «وحدت قبیله وار» در این فردگرایی تصویر می شود. غرایزی توده ای که کاملا با زندگی بیگانه شده و توان تشخیص انسانی را تحت الشعاع قرار داده. عدم تشخیصی که بنیامین به درستی در متن واقعیت ظهور فاشیسم پس از بحران شناسایی می کرد و داستایوسکی با پیغام ایوان ماتوئیچ از داخلِ شکم کروکودیل بیان می کرد. وقتی یکی از آشنایان مرد بلعیده شده شروع به مذاکره با مالکان آلمانی کرد ایمان ماتوئیچِ با فرهنگ حرفش را ناتمام گذاشت که: «حق با آنهاست. اصول اقتصاد مقدم است.»

بنیامین در بند ۵ امپراطوری آلمان به تبلیغات گسترده ای اشاره می کند که در دوران بحران تورم ۱۹۱۸ بسیار به چشم می آمده و دهان به دهان می شده. عمده ی این تبلیغات متشکل از ضرب المثلهای آلمانی بوده و معروفترینشان هم اینکه: «فقر ننگ نیست.» این تبلیغات گسترده و آمیختن آن به ضرب المثل نشان می دهد اتفاقا گویندگان این جمله قرار است فقر را به دیده ی ننگ بنگرند. فقیر باید با فقر دست و پنجه نرم کند، فقط نباید موقعیت خودش را ننگین بداند. محرومیت میلیونها نفریِ افراد یقینا ننگ محسوب می شود، هرچند گوینده جملات معتقد باشد این ننگ نیست. ماجرا واضح تر از این حرف هاست؛ این واکنش باسمه ای نسبت به فقر، بیگاری و تحقیر آنرا در سطحی دیگر می سازد. همانطور که کار اجباری بدون مزد و تراشیدن موی سر بی چیزان در آشویتس را ساخت. بنیامین این ضرب المثل را از هرکس دقیقتر ترجمه کرد: «کسی که کار نکند، حق خوردن هم ندارد.»

این اخلاقی کردن فقر و حرمان به میانجی ضرب المثل و فرهنگ، این تقلیل مسئله ی اجتماعی فقر به یک واکنش اخلاقی (ننگ/غیر ننگ) و جلوگیری از دیدن راه حل این زوال جمعی، آواری ست که «به رغم همه چیز در نیمه شبی بر سرمان می ریزد؛ زیرا همه دچار توهماتِ دیداری و بینش پرت افتاده و منزویِ خود هستند.»

بیلبوردهای شهرداری مجموعا سعی می کنند بخش بزرگی از نیروی کار ایرانی را به سمت رضایت به کار با دستمزد کمتر سوق دهند. البته واسطه ی این هل دادن اجباری به کارِ کم-دستمزد توسعه و پیشرفتِ کلّیِ جامعه معرفی می شود.

سه. هدف؛ شکار فقرا

در نیمه ی دوم قرن ۱۷ در حالیکه بورژوازی مشغول رشد و تثبیت موقعیت خودش بود، مجموعه ی موسساتی سراسر اروپا را فرا گرفت که اگر چه با نامهای گوناگونی خوانده می شد، اما در نهایت همه ی این نام ها از یک منطق واحد تبعیت می کرد: «کار کشیدن اجباری» از فقرا و پراکنده کردن فقرا، بیکاران، دیوانگان، مجرمان و اوباش از سطح شهر. اینکه کدام ذهنیت حقوقی این مجموعه ی متکثر را در یک ردیف قرار داد موضوع قابل تاملی ست، اما مهمتر از آن الگوی آشنایی ست که طی دوران موسوم به «حبس عظیم» با دو چرخش توامان روی داد: استفاده از نیروی کار ارزان و بردن فقر به داخل قلعه های مادی و ایدئولوژیک حقوقی-اخلاقی.

ظرف مدت زمان کوتاهی بیمارستان عمومی (اپیتال ژنرال) در فرانسه، دارالتادیب ها (Zuchthäusern) در آلمان و موسسات کار اجباری (workhouses) در انگلیس به چند صد مورد افزایش یافتند و وظیفه ی آنان روشن بود: «ادب» کردن و بهره بردن از کار رایگان خط خوردگان. هاوارد (تاجر معروف انگلیسی در قرن ۱۸) درباره ی شبکه ی گسترده ی موسسات کار اجباری می نویسد: این شبکه با مکان های یکسان «محلّ اسکان، زندان و محبس» در کشورهای انگلستان، هلند، آلمان، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا دیده می شد. در پایان قرن هیجدهم فقط ۱۲۶ مورد از این موسسات (اغلب خصوصی پس از تصویب قانون گیلبرت) در انگلستان وجود داشت که هر عنصر نامطلوب و نابهنجاری را در خود جا می دادند تا از نیروی کار ارزانش استفاده کنند.

درشرایطی که زمان محاصره پاریس توسط هانری چهارم این شهر با صدهزار نفر جمعیت بیش از سی هزار گدا داشت، انواع و اقسام قوانین شکل گرفتند تا فقرا را مجبور به نفی بلد کنند یا از آنها بهره کشی کنند. از کار در فاضلاب در شرایطی که دو به دو به هم زنجیر شده اند در قرن ۱۶ گرفته تا اخراج و به اجرا گذاشتن آنومی های قرون وسطایی برای طرد آنها و به کارگیری انواع و اقسام تکنیک های رام کردن و تحقیر فقرا برای استفاده از نیروی کار ارزانشان نظیر: در ملا عام شلاق زدن، داغ بر شانه گذاشتن، تراشیدن موی سر، نیزه پرانی و شکار توسط کمانگیران بیمارستان در نیمه ی دوم قرن ۱۷. کمانگیران بیمارستان نامی ست در فرهنگ وحشتِ عامه که پس از صدور فرمان برخورد با فقرا در سال ۱۶۵۷ به گروهی اطلاق شد که وظیفه ی شکار، طرد از شهر یا در غل و زنجیر به مکانهای اقامت اجباری بردن فقرا را به عهده داشتند. در انگلستان هم از روش طرد بلد استفاده ای اساسی می شد؛ فقرا، گدایان و خط خوردگان را اغلب وقتی بیکاری از کنترل خارج می شد، اجبارا به سرزمینهای تازه مکشوف می فرستادند.

اما آنچه از خودِ این اتفاقات اهمیت بالاتری دارد، ظهور تعبیری اخلاقی از فقر برای نخستین بار بود که آن را در کنار «بیکارگی و تنبلی» قرار می داد. برای دلپذیر و عقلانی کردن مجازات قاعدتا باید ضعفی فردی یا اخلاقی را مبنا قرار داد. در نتیجه ی این اقدامات وقتی با تقلیل نرخ مرابحه، بینواسازی نیروی کار و بهره جویی از مزد ارزان مهجوران، وضع اقتصادیِ دولت ها و کشورها بهبود پیدا کرد و تجارت و صنعت رونق گرفت، این ضرورت اخلاقی در طرح «بیکارگی به عنوان عاملِ فقر و نداری» به ترفندی اقتصادی تبدیل شد. در خط مشیِ هیئت پادشاهی انگلستان در سال ۱۶۳۰ آمده: «و همه ی کسانی که در بیکارگی روزگار به سر می آورند و حاضر نیستند در برابر مزدی معقول به کار مشغول شوند یا هرچه دارند در مراکز عیش به باد می دهند باید تحت تعقیب قرار گیرند، مطابق قانون مجازات شوند و در دارالتادیب جای بگیرند.» درست در همین سال ها در طرح جان کری (طراح مرکز کار اجباری بریستول) آمده: «فقرا را از هر جنس و با هرسن باید… به کار گمارد.» بخش اعظم توسعه ی لیبرالی مرهون همین منطق اردوگاهی ست که امروز هم در جهان جریان کامل دارد (به عنوان نمونه کارخانه «خانه برادران» در کره جنوبی -الگوی کشورهای آسیایی- که از روشنفکران مخالف دولت، گدایان، فقرا و معلولین ذهنی در دهه ۹۰ میلادی تحت حفاظت نگهبانان مسلّح بهره می گرفت).

دسته ی دیگری از پوسترها هستند که هم زمان با اقناع کارگران به دریافت دستمزد کم در تلاشند فقر و بیکاری را بیماری هایی اخلاقی نمایش دهند. بیماریهای اخلاقی که تنها علاج آن «کار (به هر قیمتی)» ست. و اگر کسانی فقیرند و موفق نیستند به واسطه ی تنبلی شان است

فقرا که دیگر مهدور الدّم ها و friedlos (بی آرام) به حساب می آمدند، مقصّر فقر خودشان بودند. در گزارش وزارت بازرگانی انگلستان درباره ی فقرا آمده که منشا فقر نه کمبود است، نه بیکاری و نه نظریات اقتصادی مالتوس؛ بلکه این «تضعیف انضباط، تنبلی و بی قیدی در عادات اخلاقی» ست که فقر را می سازد. در ادامه ی این گزارش راه «مفید کردن» فقرا برای مردم کار (کم-دستمزد) عنوان می شود. حتی در فرمان ۱۶۵۶ فرانسه هم مشکل بی چیزان «بی بند وباری و لاقیدی گریِ خودشان» معرفی می شود. امروز هر چند نقش زندان و محبس در به کار وادار کردن افتادگان کمرنگ شده (؟)، اما آن نسخه بدلِ اخلاقی-ایدئولوژیک حاکمانه در ذهن افراد کاملا پابرجاست. فقر به تنبلی وابسته می شود و کار اجباری و کم دستمزد مناسکی محسوب می شود برای توبه و قبولِ استغفار جذامیان تاریخ.

چهار. تهران، شهر نابرابران

اخیرا و مقارن با روز کارگر بیلبوردهایی در سطح شهر تهران نصب شدند که نه تنها مناسبتی با روزِ کارگر نداشتند، بلکه به واسط ی فرم گرافیکی و استفاده ی خردسالانه از ضرب المثل ها، بیشتر یادآور تبلیغات کمپانی های پوشاک کودکان بودند. به صورت عمده دو استراتژی مشخص در طراحی این بیلبوردها اتخاذ شد: یکی میل به توسعه حین پایین نگه داشتن دستمزد کارگران و دو ارجاع مسئله ی فقر-بیکاری به حوزه ضرب المثل و اخلاقیات.

تلفیق رده ای از تبلیغات با شعارهای «کم باشه ولی حلال باشه» یا استفاده از المان های بیل و کلنگ و مداد و قیچی و…، در کنار پوسترهایی که با خصلت جمعی تر و توده ای تری بازنمایی کننده ی نیات توسعه ای در سطح ملّی اند مثل «موفقیت بیشتر با دستان توانمند همه ی خانواده های ایرانی» یا بازسازی ناشیانه ی تکّه گفتاری به صورت «دست به دست هم دهیم به کار»، مجموعا سعی می کنند بخش بزرگی از نیروی کار ایرانی را به سمت رضایت به کار با دستمزد کمتر سوق دهند. البته واسطه ی این هل دادن اجباری به کارِ کم-دستمزد توسعه و پیشرفتِ کلّیِ جامعه معرفی می شود. و اینجا دقیقا همان نقطه عزیمتی ست که دو نگرشِ اصلی لیبرالی به هم گره می خورند: یکی اینکه بهبود اوضاع معیشت کارگران در گروء گردش آزادتر سرمایه است. و دوم (که نتیجه ی اولی ست) منش توده ایِ فردانی ای که تک تک افراد را در تسلیم به معیارِ کلی ترِ توسعه ترغیب می کند. فقرا اگر چه یک جمع اند، اما در نهایت از تک تکِ افرادی تشکیل شده اند که دلیل خاصّی برای فقرِ هر کدامشان وجود دارد.

علاوه بر این دسته ی دیگری از پوسترها هستند که هم زمان با اقناع کارگران به دریافت دستمزد کم در تلاشند فقر و بیکاری را بیماری هایی اخلاقی نمایش دهند. بیماریهای اخلاقی که تنها علاج آن «کار (به هر قیمتی)» ست. و اگر کسانی فقیرند و موفق نیستند به واسطه ی تنبلی شان است، و الّا «هیچ چیز بهتر از کار کردن آدم را به خوشبختی نمی رساند» و تنها «آفت موفقیت تنبلی ست.» چندان نیازی به تحلیل های نظریِ پیچیده نیست. تصاویرِ کپی برابر اصل تصاویریند که اگرچه در زمان ها و مکان های مختلف نمایان می شوند، اما نخ تسبیحی درونی ماهیت همه شان را به هم گره می زند. در تمام بیلبوردهای شهرداری، مانندِ نسخه های مشابه آن در بحران تورمی آلمان که به دولت هیتلر منجر شد، فقر چهره ای غیر ننگین پیدا می کند. هرچند این چهره غیر ننگین در سطحی دیگر ذلت و شرمندگی اخلاقی را پیش می کشد؛ وقتی حداقل دستمزد ناعادلانه تعیین شود. اما در پوسترهای شهرداری تنها عنصر ننگین فقر تنبلی و بی بندوباری ست.

جدا از توضیح متافیزیکِ فقر که در چنین پوسترهایی تولید می شود، میخواهم کل پروژه را به قیاس های دقیق تر با واقعیت پیوند دهم تا بیگانگی حادّ آنها با طرف خطاب پوسترها و جنبه ی سرکوبگرشان در تجویز روشن شود:

– شعار: واقعیت بالفعل

«کم باشه حلال باشه.»: ۳۰ درصد از مردم از گرسنگی سلولی رنج می برند و ۲۰ درصد خانواده های ایرانی امنیت غذایی ندارند(۱). ۱۲ میلیون نفر در ایران مطابق اعلان مسئولین محتاج دریافت «بسته امنیت غذایی» اند (۲). از هرپنج کودک در سیستان و بلوچستان یک کودک گرسنه است و کمبود روی و آهن در این استان دو برابر میانگین کشور گزارش شده (۳). ۷۰درصد مردم ایران سوء تغذیه پروتئین دارند (۴) و ۷ میلیون نفر در حال حاضر از تانکر آب شرب دریافت می کنند (۵).

در تمام بیلبوردهای شهرداری، مانندِ نسخه های مشابه آن در بحران تورمی آلمان که به دولت هیتلر منجر شد، فقر چهره ای غیر ننگین پیدا می کند. هرچند این چهره غیر ننگین در سطحی دیگر ذلت و شرمندگی اخلاقی را پیش می کشد؛ وقتی حداقل دستمزد ناعادلانه تعیین شود. اما در پوسترهای شهرداری تنها عنصر ننگین فقر تنبلی و بی بندوباری ست.

علیرغم این اطلاعات، تاکید بر اقناعِ کارگران به دستمزد کم (با توجه به استفاده از المان های آچار و چکش و… در تبلیغات) در شرایطی ست که  دستمزد کارکنان دولت در سال ۹۵ این چنین تغییر پیدا کرد:

کارگران: ۱۴ درصد، کارمندان: ۱۲ درصد و مدیران: ۵۰ درصد افزایش (۶). و همه ی اینها در شرایطی ست که به گفته اسحاق جهانگیری از ۱۱۱۶ میلیارد دلار درآمد نفتی ایران، ۹۵۰ میلیارد دلار آن گم شده است(۷). ظاهرا صرفه جویی و تعدیل فقط برای کسانی ست که کمتر دارند، دلیلش هم مشخص است: چون فقر ننگ محسوب نمی شود.

«استراحت ممنوع وقت کاره»، «تنبلی آفت موفقیت است» و…: بیش از ۶۰ درصد کارگران ایران با توجه به دستمزد نازل دو شغله اند(۸). و ظاهرا بیش از آنکه تنبلی آفت موفقیت باشد، عوامل محیطی و زندگیِ طاقت فرساست که آفت موفقیت است؛ بیش از ۹ میلیون نفر در ایران بی سوادند (۹) و ۲۵ درصد جمعیت ایران در زاغه ها زندگی می کنند (۱۰).

«دست به دست هم دهیم به کار»: به زودی ۴ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر دانشجوی در حال تحصیل راهی بازار کار می شوند (۱۱) وزیر کشور هشدار داده اگر ایران به نرخ رشد ۶ یا ۷ درصد نرسد، سونامی ۱۱ میلیون بیکار تحصیل کرده کشور را فرا می گیرد (۱۲). ۸۰ درصد زنان جوان در استان های کشور بیکارند (۱۳) و به گزارش بانک مرکزی در سال ۹۳ درصد خانواده های بدون فرد شاغل به ۲۴ درصد رسید و خانوارهای یک نفر شاغل ۵۷ درصد و دو نفر شاغل و بیشتر ۳.۵ درصد جمعیت بوده اند (۱۴). همه ی اینها درحالیست که سالانه تنها حدود ۵۰۰ هزار شغل ایجاد می شود و اکثر این افراد مطابق محاسبات محکوم به قرار گرفتن در لشکر ذخیره ی بیکارانند.

***

همه ی ماجرا از این قرار بود. این شعارها و قبل و بعدشان، که از حیطه ی فرهنگ خارجشان کردیم و به واقعیت سپردیم. بیایید رو راست باشیم، همه ی تبلیغات کمپین کوشا باشیم فقط یک پیام دارند؛ پیام طعنه آمیز داستان کروکودیلِ داستایوسکی. اینکه «فقرای با فرهنگ در شکم کروکودیل خواهند ماند.»

ارجاعات:

رسول خضری، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، ۱۲بهمن ۹۳، ایسنا

قائم مقام وزیر کار، ۷ خرداد ۹۴، ایسنا

معاون بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی زاهدان، ۱۴ اردیبهشت ۹۴، ایرنا

گزارش بانک مرکزی درباره هزینه گوشت خانوار ایرانی، ۲۴ فروردین ۹۳، اقتصاد ایرانی

معاون وزیر نیرو، ۲۲ تیر ۹۴، تابناک

عبدالرضا ثروتی (عضو شورای حقوق و دستمزد)، ۱۵ اردیبهشت ۹۵، مهر

جهانگیری، ۹ تیر ۹۴، تابناک

دبیرکل کانون عالی انجمنهای صنفی کارگران، ۷ اردیبهشت ۹۵، مهر

رییس سازمان نهضت سوادآموزی، ۶ دی ۹۲،اعتدال پرس

گزارش سازمان جهانی برنامه توسعه انسانی، ۱۸ آذر ۹۳، خبرآنلاین

ربیعی(وزیر کار)، ۱۶ بهمن ۹۲، مهر

رحمانی فضلی(وزیر کشور)، ۱۵ اردیبهشت ۹۳، مشرق

گزارش مرکزآمار ایران در زمستان ۹۲، ۲۹ تیر ۹۳، ایرنا

گزارش بانک مرکزی، ۲۵ آبان ۹۳، تابناک

*از برخی منابع نادر فتوره چی در مطلب ۲۰ تبصره درباره موفقیت استفاده شده است. همچنین برای دیدن منابع و جزئیات بیشتر درخصوص بند ۳ می توانید به کتابهای تاریخ جنون فوکو (فصول حبس بزرگ و مرزبندی جدید) و همچنین تولد زیست-سیاست فوکو (بخش ده و یازده) مراجعه کنید.

** این مطلب در چلچراغ ۶۶۱ منتشر شده.

همچنین بخوانید:  مردم از کارتن خواب‌ها شناخت ندارند
2 نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top
🌗