صدای النگو می‌آید

آرشیو یادداشت‌های

نسرین ظهیری

تعداد مطالب: 3

صدای النگو می‌آید

صدای النگو می‌آید

میان کلاس خلوت دو سه دانش‌آموز هستند که نه ازدواج کرده‌اند و نه سن و سال آنچنانی دارند. آنها نتوانسته‌اند درس‌ها را در شیفت صبح پاس کنند و کارشان افتاده به شیفت بزرگسالان یا همان شبانه‌ها. آنها دانش‌آموزان بی‌خاطره‌ای هستند که کم حرف می‌زنند و کمتر از بقیه دل به کار می‌دهند. گویی هنوز زمین زیر پای آنها فرار می‌کند. درس که تمام می‌شود یکی از همان‌ها، که می‌گوید نازنین صدایم کنید، بلند می‌شود به خانم معلم می‌گوید خانم صبر کنید چند تا جک از توی وایبر بخوانم بخندید. خانم معلم می‌خندد و نازنین شروع می‌کند. حالا دیگر کلاس از همان حالت نیمه‌رسمی‌اش هم بیرون آمده. زنگ می‌خورد و زنگ تفریح بزرگسالی شروع می‌شود. خانم ناظم گوشه‌ای کنار پله‌ها ایستاده و فقط ناظر است. دانش‌آموزان این شیفت نیاز چندانی به آرام کردن ندارند.
روایت یک ماکت

روایت یک ماکت

آموزش شيردهي نوزادان در يکي از بخش‌هاي برنامه‌‌ی مشاوره‌ی شبکه‌ی آموزش در اوايل آذر واکنش‌هاي بسيار و متفاوتي را برانگيخت. در اين برنامه دکتر محمود راوري، عضو کميته‌ی کشوري شير مادر، بعد از توضيحات دقيق و مفصل درباره‌ی چگونگيِ بغل کردنِ نوزاد هنگام شير دادن، نحوه‌ی درست نگاه داشتن و گرفتن پستان توسط نوزاد را با ماکتي به بينندگان نشان داد. بعد از اتمام برنامه تصويرهاي اين برنامه در شبکه‌هاي مجازي به‌سرعت به اشتراک گذاشته شد و به‌دنبال آن بساط شوخي و تمسخر و اعتراض به راه افتاد. یادداشت پیش‌رو که در وبلاگ‌ شبکه آفتاب منتشر شده است این ماجرا را مختصرا بررسی می‌کند.

روستای نظام‌آباد؛ مهاجران افغان هنوز وحشت‌زده‌اند

روستای نظام‌آباد؛ مهاجران افغان هنوز وحشت‌زده‌اند

هنوز زوزه‌ی صدای زیارت می‌آید. دست بلند می‌کند تا جلوی حرف‌زدن دخترها را بگیرد. ترس به نگاه دخترها دوخته شده. توی صدایشان، توی دست‌هایشان و در بدنی که به رغم جوانی خمیده، ایستاده است. همان ترسی که دختران افغانیِ این محله را که یک در میان نامشان فاطمه و زهراست، تصرف کرده. واهمه‌ی زهرای همسایه‌ی بالاتری از شرط و شروطش پیداست وقتی می‌خواهد نشانی خانواده‌هایی را بدهد که آن شب فرار کرده‌اند و آمده‌اند اینجا: «به شرطی که نشانی من را ندهید.»
در می‌زنیم. صدای بچه‌ها می‌آید، انبوه و درهم. چند بار می‌پرسند کیست و جرأت در وا کردن ندارند. این یکی فاطمه، مثل حبه‌ی انگور خم شده تا به سادگیِ کودکانه از زیر در غریبه را محک بزند. موهای پرکلاغی خاک حیاط را جارو می‌کند. به زحمت راضی به باز کردن در می‌شود. این بار دختری ایستاده با چشم‌های ساکنِ نگاهِ بی‌جنبش. زیبا و چهارده ساله. بچه‌ای در بغل. نگهبانِ چهار پسر و سه دختر خانواده. جواب‌های دختر افغان دو راه بیشتر ندارد: « نه، نمی‌دانم.»