آرشیو یادداشت‌های

ایمان پاکنهاد

دام‌های تشنه، زورق‌های واژگون

دام‌های تشنه، زورق‌های واژگون

آن روز صبح که باد شن‌های کف دریاچه‌ هامون را از جا می‌کند، آقای اکبر کیخا ناگهان دوید لای گله‌ گوسفندها. بره‌ای یکی‌دوماهه را با یک دست بلند کرد و گفت: «همین دیروز شش تا از این بره‌ها را سر بریدم. به بزرگ‌کردنشان نمی‌ارزه. اگر نکشم، فردا، پس‌فردا از تشنگی و گرسنگی...
اعتبار ناشناخته

اعتبار ناشناخته

حسین شهیدی را در ایران کمتر می‌شناسند. به همین سبب بود که عصر شنبه آخرین کتاب او، «روزنامه‌نگاری در ایران: از رسالت تا حرفه»، سه سال پس از مرگش و در حضور اندک مخاطبان، در شبی از شب‌های مجله بخارا، در خانه اندیشمندان علوم انسانی، رونمایی شد. شب‌هایی که علی دهباشی،...
برای من که مشکلی پیش نمیاد؟

برای من که مشکلی پیش نمیاد؟

سلاخ‌ها، چاقوبه‌‌دست، ایستاده‌اند. گاوها و گوسفندها از مخزنی سرپوشیده‌ به‌ردیف جلو می‌آیند تا برسند به پایان عمر. شوک‌زن الکتریکی اولین ضربه‌ی مرگ را وارد می‌کند بر تن چاق حیوان و بدنش را بی‌حس می‌کند. دستگاه پاها را می‌برد بالا. سر درست می‌افتد جلو دست سلاخ. سَرسلاخ...
همه‌ زن‌ها چشم‌های شربت‌گل را ندارند

همه‌ زن‌ها چشم‌های شربت‌گل را ندارند

  میان جمله‌هایش پر از کلمات خوش‌آوای فارسی است که دیری است از یاد ما رفته. مثل وقتی که از «یکبارگی» استفاده می‌کند تا بگوید: «خشونت یکبارگی رخ نداده در افغانستان. حاصل سال‌ها هراس و زخم و جنگ و خون است.» مثل مولانا، شاعر بلخی که قرن‌ها پیش یکبارگی از عافیت بریده بود....
تشنگان در بادیه

تشنگان در بادیه

یا مثلاً چه می‌شد اگر در تهران که نه، کمی بالاتر در خراسان، مازندران یا همین کشور همسایه به دنیا می‌آمد. دنیا که به آخر نمی‌رسید اگر جای دیگری می‌شد «به‌جز این سرا سرایش». با خودش همان فکرهای لعنتیِ همیشگی را تکرار کرد که هرجای دیگری هم به‌دنیا می‌آمد همین اتفاق...