سگ/گرگ

یادداشت پیش‌رو  به بررسی شخصیت‌های اصلی فیلم «پذیرایی ساده» ساخته‌ی مانی حقیقی و  امیررضا کوهستانی می‌پردازد. متن ممکن است داستان یا بخش‌هایی از آن را لو دهد.

«اما گرگ را از آن‌جا دور بدار که دشمن مردمان است، چه با ناخن‌هایش دیگر بار آن را نبش خواهد کرد.» (شیطان سفید، جان وبستر، پرده‌ی پنجم، صحنه‌ی چهارم/ ترجمه‌ از بهمن شعله‌ور)

«هان سگ را از آن‌جا دور بدار، که دوست مردمان است، وگرنه با ناخن‌هایش دیگر بار آن را نبش خواهد کرد.» (سرزمین هرز، تی.اس. الیوت، ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور)

از این‌جا شروع می‌کنیم:

ما با شخصیت‌ها‌یی مواجه‌ایم که آزار دهنده‌اند، و به شکل عمدی سعی در آشفته کردن مخاطب دارند. شخصیت‌ها‌یی که در مقابل مخاطب/خواست مخاطب قرار می‌گیرند و باعث پریشانی‌اش می‌شوند. یا به بیان دیگر شخصیت‌هایی که  کاری می‌کنند که مخاطب از آن‌ها بدش بیاید. اما چگونه این اتفاق می‌افتد؟

شخصیت‌ها چگونه ساخته می‌شوند؟ ساخت و پرداخت شخصیت‌ها از چه الگویی(فیلم‌نامه‌های الگو، الگو‌های فیلم‌نامه، فرانسیس وانوا) تبعیت می‌کند؟

کاوه و لیلا از کجا می‌آیند؟ آن‌قدر‌ها فیلم پر است از مجموعه‌ای از دروغ‌هایی که آن دو به عنوان پیشینه‌ی خود ارائه‌ می‌دهند، که هیچ جا با اطمینان نمی‌توان به مکان و پیشینه‌ای که آن‌ها را به درون این ماجرا پرتاب‌ کرده است، اشاره کرد. شخصیت‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو‌ایم، بی‌هیچ گذشته‌ای، در جهان مرزیی بسر می‌برند که حتی دارای هویت آشکار مکانی نیز نیست. چرا این‌جا سرگردان شده‌اند؟ با چه هدف و انگیزه‌ای پیش می‌روند؟ در ابتدا به نظر می‌آید که ناگزیر در تلاش‌اند تا مقدار زیادی پول که به شکل قاعده‌مندی به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیم شده‌ است را میان کسانی که به استنباط آن‌ها نیازمند‌ند، پخش کنند. اما با پیش‌رفت ماجرا، بر ما آشکار می‌شود، که انگار این پخش ‌کردن پول‌ها آن‌قدر‌ها هدف قرص و محکمی نیست که کاوه و لیلا را متعهد به وظیفه‌شان نگه‌ دارد.

پس آیا آن‌ها در بحران به سر می‌برند؟ یعنی وضعیت موجود، با وجود تمام پیچیدگی‌هایش، وضعیتی بحرانی‌ است که از شخصیت‌ها انتظار می‌رود پس از به سر‌انجام رساندن هدفشان، با اتمام آن و خروج از وضعیت موجود، از بحران هم خارج شوند؟ وضعیت عادی چگونه است؟ آیا در فیلم ما به تجسم و یا حتی تصور وضعیتی که آشکارکننده‌ی وضعیت عادیِ/خارج از بحرانِ کاوه و لیلا باشد، هدایت می‌شویم؟ آیا داده‌ی باورپذیر و بی‌خدشه‌ای درباره این دریافت می‌شود؟ کاوه و لیلا در بحران نیستند، اما سویه‌ی عادی‌ای هم برای‌شان تصویر نشده‌ است. انگار نمی‌تواند وضعیت موجود به سرانجامی معمول (معمول در روایت ایدئولوژیک آن) ختم شود.

آن‌چه که به نجات شخصیت‌های اصلی فیلم به مثابه بر‌هم زننده‌ی نظم ایدئولوژی می‌آید، نهاد رسمی قدرت است. دولت/فرمان‌فرمایی که حافظ هستی همسان اجتماع است، ترجیح می‌دهد عنصر سرکش را از سیستم خارج کند تا هستی هم‌گون ایدئولوژی بی‌خدشه باقی بماند

در آغاز، ماجرا بسیار بازیگوشانه شروع می‌شود؛ شخصیت‌ها، هرچند انگار خوش‌ می‌گذرانند، اما منظم و پایبند قاعده‌ی بازی‌شان هستند. اما به مرور قدرت حاصل از نقش‌شان، به موجب ماهیت ذاتی‌اش، ویژگی‌های متفاوتی در آن‌ها پدید می‌آورد.

اما این قدرت(مقاله‌ی تجزیه و تحلیل قدرت اجتماعی، بیرشتات) از کجا می‌آید؟ این قدرتی است که از توانایی محروم کردن/تنبیه کردن ناشی می‌شود. شخصیت‌های اصلی می‌توانند به واسطه‌ی جلوگیری از واگذاری پول (پول/منبع قدرتی که سرچشمه‌ای نامعلوم دارد)، شخصی را که بنا به نظر خود انتخاب کرده‌اند، تنبیه‌ کنند و یا حتی بازی دهند. این به آن معنا است که وقتی می‌توانند به آن‌ها به خاطر از دست‌ دادن پول اعمال زور کنند، که پیشاپیش پول را به آن‌ها بخشیده باشند، یا به بیان دیگر آن‌ها را به بازی خود فراخوانده/صدا زده باشند. این بخشش نمادین کاوه و لیلا را در مقام فرمان‌فرما قرار می‌دهد.

اما چه چیزی در این میان ما را آزار می‌دهد؟ در اعمال قدرت، اجبار و زور، هر اندازه‌ هم که با بی‌رحمی همراه باشد، باز شخصی که قدرت به او اعمال می‌شود، واجد حق انتخاب است (در صورتی که تنبیه بدنی در اعمال زور وجود نداشته باشد). طرف مقابل می‌تواند از پذیرش سرباز بزند، اما این به بهای از دست دادن پولی است که فرمان‌فرما را در موضع قدرت قرار داده است. این بهای زیر سلطه نرفتن است، چیزی که سبب می‌شود ملامت ما نسبت به شخصیت‌های روبه‌روی کاوه و لیلا، در پذیرفتن پول، به شخصیت کاوه و لیلا فرافکنده شود.

این قدرتی‌ است که اعمال آن به آشکارسازی حقیقت نا‌همگون ایدئولوژی منجر خواهد شد. قدرتی که در سطح ایدئولوژیک اجرا نشدن آن تبلیغ می‌شود. [چه چیز سرچشمه‌ی قدرت است؟ دانش، اتحاد، برادری، صداقت، اخلاق؟ آیا ثروت قدرت می‌آورد؟ آیا وابستگی و عشق قابل معامله با پول/ثروت/قدرت هستند؟] چیزی که سبب می‌شود رویه‌ی پوشاننده‌ی شکاف ایدئولوژی، کنار رفته و گسست موجود در آن آشکار شود. در مواجه با این شکاف در ایدئولوژی است که پریشان می‌شویم. ما در اینجا با واقعیت به عنوان امری آزاردهنده مواجه می‌گردیم. چیزی که برشت رویه‌ و جریان مخالف آن را در «اجرا‌های تئاتر بورژوازی»، پرده‌پوشی تعارض‌ها، تظاهر به هماهنگی و آرمان‌سازی می‌نامد. این‌ جا است که فیلم این پرده‌پوشی را کنار می‌گذارد.

در سوی دیگر این اعمال نفوذ و استفاده از قدرت برای به دست آوردن منفعت نیست. آن‌ها قدرتی را که به واسطه‌ی پول‌ها به دست‌آورده‌اند را صرف دستیابی به سود و منفعتی نمی‌کنند. و این خارج از منطق سود‌گرایانه‌ی سرمایه‌داری است. و این چیزی‌ است که ما خلاف آن را توقع داریم. شخصیت‌های فیلم در آن سوی هستی همسان جامعه‌ی سرمایه‌داری ایستاده‌اند. و به این شکل می‌توانند ماهیت هستی همسان را مورد حمله قرار دهند.

می‌توان این‌گونه گفت که آن‌ها دارای اراده‌اند؟ آن‌ها می‌توانند بازی را با قدرتی که در اختیار دارند تغییر بدهند و آن‌طور که مطلوب‌شان است، نظم جدیدی بر چینش وقایع در موقعیت‌ها اعمال کنند. پس دارای عمل نیز هستند.[؟] اما عملشان معطوف به کنش معناداری نیست. یعنی تلاش نمی‌کنند/نمی‌توانند بکنند که دست به عملی بزنند که موقعیتِ به واقع جدیدی پدید ‌آورند. در عین حال به سوی هیچ هدف مشخصی پیش نمی‌روند. انگار که «غوطه‌ور‌اند میان موقعیت‌ها».

هرچند شخصیت کاوه و لیلا نسبت به موقعیت‌ها تغییر می‌کنند و از موقعیت‌ها تأثیر می‌پذیرند، اما نسبت به موقعیت در نقش/موقعیتِ نقش، بی‌تغییر باقی می‌مانند. پس دارای اراده‌ای در جهت تغییر و خارج شدن از موقعیت مرکزی نیستند. به همین جهت نمی‌توانند از الگوی نقشی خارج شوند. به بیان دیگر ما انتظار داریم، شخصیت‌ها با سپری کردن حوادث و رویداد‌هایی که پشت‌ سر می‌گذارند، دچار تحول و تغییر بشوند. یعنی ما انتظار داریم تأثیر از موقعیت به متأثر کردن موقعیت نقش ختم شود، اما چنین چیزی اتفاق نمی‌افتد. شخصیت‌ها، در روایت ایدئولوژیک، کامل نمی‌شوند و به آدم‌هایی بهتر و کلیشه‌ی بهتر بودن (سرمایه‌دار/ قدرت‌مند خوب در این‌جا) تبدیل نمی‌شوند. این عدم چرخش به سوی کلیشه‌ی هم‌گون ایدئولوژی است که آشفته‌یمان می‌کند.

می‌توان در این‌جا به پارادکس سگ/گرگ اشاره کرد. گرگ نماد واقعیت برآشوبنده‌ای است که شرافت اخلاقی ما را تهدید می‌کند. اما سگ همان چیزی است که در ساحت ایدئولوژی به ما ارائه می‌شود. ما ترجیح می‌دهیم گرگ واقعیت پنهان بماند، چون دشمن مردمان است و پاره‌ای از واقعیت را که در درون خود مدفون کرده‌ایم، نبش خواهد کرد. سگ هرچند همان زخم را می‌زند، اما به باور آن‌ که دوست مردمان است، ذهن‌مان را پریشان نخواهد نمود.

در سوی دیگر، جامعه‌ی آن موقعیت مرزی، که از آشکار شدن این شکاف برآشفته شده‌اند، نسبت به این قدرت که بیرون از منطق سودگرایانه در دست کاوه و لیلا قرارگرفته است، واکنش نشان می‌دهد.

ولی آن‌چه که به نجات شخصیت‌های اصلی فیلم به مثابه بر‌هم زننده‌ی نظم ایدئولوژی می‌آید، نهاد رسمی قدرت است. دولت/فرمان‌فرمایی که حافظ هستی همسان اجتماع است، ترجیح می‌دهد عنصر سرکش را از سیستم خارج کند تا هستی هم‌گون ایدئولوژی بی‌خدشه باقی بماند، هرچند که حفظ این یک‌پارچگی با فراموش کردن تأثیرات عنصر سرکش یا سرپوش گذاشتن بر آن‌ها همراه باشد.

زخمه‌های گرگ را وقتی می‌توان فراموش کرد، که خاطره‌ی آسیب را پاک/فراموش کرد یا در باز روایت آن، سگ را جایگزینش کرد.