طوفانی در راه است

«شوالیه‌ی تاریکی بر می‌خیزد» در کدام سو ایستاده‌ است؟ آیا ما شاهد فیلمی با بیان مستقل هستیم که جدا از نظام ارزشی فیلم‌سازی هالیوودی، می‌خواهد جامعه‌ی رو به زوال سرمایه‌داری را نقد کند، از گسست در ارزش‌های سرمایه‌داری خبر ‌دهد و شکاف ایدئولوژی را نمایش دهد؟ یا چیز دیگری در جریان است، و فیلم می‌خواهد این شکاف ایدئولوژی را پر کند؟

طوفانی در راه است

[باتای نظرش را با تضاد همسان و دگرسان بیان می‌کند. او بخش همسان اجتماع را بنیادی‌ترین بخش جامعه می‌داند که هویتش به واسطه‌ی تولید مشخص می‌شود و ارزش‌هایش همواره پیرامون سود شکل می‌گیرند. پول در اینجا به عنوان مقیاس مشترک فعالیت‌های سودمند عمل می‌کند. چیزی که هم‌ارزِ قابل محاسبه/مقایسه‌ی تولیدات گوناگون فعالیت جمعی است. به این شکل همه‌چیز ارزش‌گذاری می‌شود و انسان به تابعی از تولیدات قابل ارزش‌گذاری بدل می‌شود. به بیان دیگر هر انسان به اندازه‌ی آن‌چه تولید می‌کند ارزشمند می‌گردد و شخصیت انسانی به شکلی جهت‌مند تقلیل یافته، به موجودیتی انتزاعی و قابل‌مبادله بدل می‌شود که بازتابی از اشیاء تحت تملک‌اش است. از آن‌جا که در تولید صنعتی، به دلیل جدا بودن ابزار‌ تولید از تولیدکننده، این مالک ابزار است که هویتش تابع محصولِ تولیدشده است، پس او است که به واسطه‌ی محصول، همسانی اجتماعی را پی‌ می‌ریزد. بنابراین همسانی با طبقه‌ی بورژوا و کاپیتالیست در پیوند است. کارگر/تولید‌کننده نیز، نه به مثابه انسان، که تنها به لحاظ رفتارش هنگام کار درون همسانی روان‌شناختی ادغام می‌شود و تقلیل می‌یابد. در آن‌سو هر عنصر به‌دردنخور و فاقد ارزش، نه از کل جامعه، که از بخش همسان بیرون رانده می‌شود. مشابه آن‌چه در راندن ناخودآگاه از اگوی خودآگاه صورت می‌گیرد. این‌ها شامل هر‌ آن‌ چیزی هستند که جهان همسان به عنوان چیز زائد یا به عنوان ارزش والا و متعالی پس‌‌ می‌زند، و یا عناصر بی‌شمار یا اشکال اجتماعی‌ای که جامعه‌ی همسان قدرتِ همگون‌سازی آن‌ها را ندارد. این‌ها هستی اجتماعی دگرسان را پدید می‌آورند. باتای با قیاس و روبه‌روی هم قرار دادن جهان قدسی (لاهوتی/ The Sacred) در برابر جهان غیرقدسی (ناسوتی/زمینی) این‌گونه استنباط می‌کند که جهان قدسی در مقابل جهان غیرقدسی دگرسان است. پس می‌توان این‌گونه گفت که جهان دگرسان به‌ طور کلی جهان قدسی را در بر می‌گیرد، و در قبال چیز‌های دگرسانی نیز که شاید به معنای دقیق کلمه قدسی هم نباشند، واکنش‌هایی مشابه واکنش‌های ایجاد شده در قبال چیز‌های قدسی ایجاد می‌شود، مانند مانا ( چیز دگرسان حاوی نیروی ناشناخته و خطرناک است) و تابو (ممنوعیت اجتماعی، تماس با چیز دگرسان را منع می‌کند).]

The_dark_knight_rises_poster
اطلاعاتی درباره شوالیه‌تاریکی برمی‌خیزد
صفحه‌‌ی فیلم در Imdb
مدخل فیلم در ویکی‌پدیا فارسی

به موجب «تناقضات بنیادین نظام سرمایه‌داری»، و به علت گسست پدیدآمده در همسانی بنیادین جامعه، نیرو‌های دگرسان به شکل گسترده‌ای شروع به رشد کرده‌اند. آنچه در فیلم به شکل تناقضِ کار در خیابان و کار در لوله‌ها‌ی فاضلاب، به عنوان محل رشد دگرسانی، نشان داده شده، بیان کننده‌ی این امر است. فرسودگی روانی، خستگی و نا‌امیدی در این نیرو‌های در حالِ جدا شدن از همسانی موج می‌زند. تا جایی که به نظر می‌رسد [این طبقات فقیر سرکوب شده، آماده وارد شدن و دارای توانایی ورود به فر‌آیند تغییر هستند.] اما [دولت، حتی در موقعیت‌های دشوار، به وسیله‌ی اعمال زور، قادر به بی‌اثر کردن این نیرو‌های دگرسان است.] اصولن «وظیفه‌ی دولت در امان نگه داشتنِ همسانی اجتماعی از خطر عناصر سرکش گوناگون ـ که از تولید بهره نمی‌برند، یا تولید باب میل آن‌ها نیست، و یا کنترل اعمال‌شده از سوی همسانی برای ممانعت از نا‌آرامی و آشوب را برنمی‌تابند ـ بر پایه‌ی عناصر تحکمی است».

سخنرانی جیمز گوردون (James Gordon) در ابتدای فیلم نیز از همین قاعده پیروی می‌کند. مردم تنها کافیست بدانند جهان دگرسان به حاشیه رانده/حذف شده است، و قرار نیست حقیقت گفته شود. کمی بعد در ملاقات گوردون و جان بلیک (John Blake) (رابین/Robin) روی پشت بام، گوردون به این امر تأکید می‌کند که همسانی شکننده ‌است و می‌بایست همواره مراقب جهان همسان باشند. تأکید بر مقابله با جرایم سازمان‌یافته، قانون دنت (Dent Act) ، زندان بلک‌گیت (Blackgate Penitentiary) ، مجموعه‌ای از اقدامات گسترده‌ی دولت در شهر گاتهام برای اعمال اقتدار جهت حمایت از همسانی است. انگار که همه چیز از طوفانی که خواهد آمد حکایت می‌کند اما به علت آن‌ که «بخش بالاییِ منطقه‌ی دگرسان، نامتحرک و نامحرک است»، تغییری به وجود نمی‌آید.

در سوی دیگر، فیلم با ترسیم جامعه‌ای آغاز می‌شود که دچار گسست در هستی اجتماعیِ همسان‌شده است. شکاف میان همسانی اجتماعی از شکاف میان همسانی نظام تولید نشأت می‌گیرد. شکاف حاضر، شکاف مابین بروس وین (Bruce Wayne) به عنوان برقرار کننده نظم موجود در یک ‌سو، و میراندا تیت (MirandaTate) (یا تالیا الغول/Taila al-Ghul  دختر رأس الغول/ Ra’s al-Ghul که یکی از مهم‌ترین دشمنان بتمن است) و جان دگت (John Daggett) به عنوان نمونه‌ی نیرو‌های تحول‌خواه در نظام سرمایه‌داری در سوی دیگر، پیرامون تغییر در معادلات اقتصادی است. [هر پیشرفت در زندگی اقتصادی، در هستی اجتماعی همسان گسست پدید می‌آورد.] وین جا مانده است و با تعلیق در پروژه‌ی انرژی پاک (رآکتور هسته‌ای)، به این شکاف دامن زده است. در این‌جا، [قسمت قابل ملاحظه‌ای از توده‌ی فرد‌های همسان، دیگر نفعی یا علاقه‌ای به حفظ شکل موجود همسانی ندارند، از آن رو که در حال از دست دادن خصلت همسانی هستند. این جزء جامعه به طرز خود‌انگیخته‌ای، خود را به نیرو‌های دگرسان از پیش موجود پیوند می‌زند و از آن‌ها غیر قابل تمیز می‌شود.] این امر منجر به کسب خصلتِ کاملن ایجابیِ دگرسانی می‌شود، و عمل آن‌ها متأثر از ساختار جدیدی می‌شود که در آن قرار می‌گیرند. این گسست باعث آن می‌شود که دولت از پا در‌آید. [طبقه‌ی بورژوا که از ناسازگاری با چهارچوب‌های اجتماعی موجود آگاه شده است، علیه چهره‌های اقتدار متحد شده و به توده‌های جوشان در حال قیام می‌پیوندد.] بنابراین، جامعه هر لحظه در آستانه‌ی انقلاب است.

فیلم شکاف در سرمایه‌داری را نشان می‌دهد، اما به واسطه‌ی ترسی که به شکل گسترده تلاش در بازنمایی آن دارد، سعی می‌کند شکاف را بپوشاند. در این‌جا این‌ «طبقه‌ی سرکوب شده، نقطه‌ی تمرکز هر عنصر اجتماعی است که از همسانی گسسته و به دگرسانی رانده شده است». این «نه‌تنها اشکال آمرانه و فقیرانه» را در بر می‌گیرد، بلکه شامل «اشکال بر‌اندازنده» نیز می‌شود. اما وقتی طبقات سرکوب شده نتوانند «برای شرکت در نزاعی علیه نظام حاکم و همسانی قانون سرکوب‌کننده‌ی آن، از حالتی منفعل و پراکنده به شکل فعالیتی آگاهانه تغییر یابند»، و به جای آن به همراه عناصر مختلف که در نتیجه‌ی فروپاشی اجتماعی به دگرسانی رانده شده‌اند، «مجذوب یک جاذبه‌ی آمرانه‌ی تمامن تجدید شده با یک مبنای مردمی» شوند، دیگر «ضرورتن وقف بر‌اندازی نمی‌شوند» بلکه «جاذبه‌ی آمرانه (امپریال) در صدر قرار می‌گیرد». [در این شرایط طبقات پایین دیگر منحصرن جذب براندازی سوسیالیستی نمی‌شوند بلکه نوعی سازماندهی نظامی شروع به فروکشیدن آن‌ها به مدار حاکمیت خود می‌کند]

ما پیش از این شاهد برخواستن جنبش‌های اجتماعی‌ای همچون اشغال وال‌استریت (Occupy Wall Street) و دیگر جنبش‌های رو به افزایش علیه نظام سرمایه‌داری از میان این گسست بوده‌ایم. جنبش‌هایی که دارای وجوهی از آگاهی اجتماعی نیز هستند، پس می‌بایست سازوکار ایدئولوژیک هالیوود، به شیوه‌ی خود و مطابق خواست نظام سرمایه‌داری این شکاف را بپوشاند.  این به معنای جعل کردن و وارونه نشان دادن آن است. در فیلم این امر به ترس برخواستن فاشیسم از دل شکاف تبدیل می‌شود. فاشیسمی که فیلم تلاش دارد نتایج آن را به ما بنماید.

بین (Bane) رهبر این نظام فاشیستی است. او به تعبیر دگت، شر مطلق است (به بیان خودش شر لازم، شری که شر دیگری را از سر سرمایه‌داری دور می‌کند). او در فیلم به عنوان مزدوری معرفی می‌شود که در غرب افریقا هم کودتایی به راه انداخته است. پس عاملی است که به باور فیلم بر‌آمده از گسست اجتماعی نیست، هرچند سرمایه‌داران داخلی را به بازی می‌گیرد و از سوی سرمایه‌داری با پس‌زمینه بیگانه حمایت می‌شود. ولی در نهایت رهبری است که از دل شکاف و از جامعه‌ی همسان پیوند خورده با نیرو‌های دگرسان تغذیه می‌شود. او بخشی از هستی دگرسان است. اما انگار فیلم تأکید می‌کند او بیگانه‌ای است که با قدرتی بی‌همتا که در سازمان مخوف انجمن سایه‌ها (League of Shadows) به دست‌ آورده، قصد ویرانگری دارد. برخلاف سخنرانی‌های رهبران و سیاست‌مداران دموکرات (در قالب گوردون، رئیس‌جمهور و دیگران) که همان حرف‌های کلیشه‌ای جامعه‌ی همسان را می‌زنند، بین «تمامن چیز دیگری» به نظر می‌آید. او در ابتدا حرف‌هایش را با افشاگری ماجرای جنایت‌های هاروی دنت (Harvey Dent) (آنچه پنهان کردنش در هشت سال گذشته برای اعمال قدرت مورد استفاده قرار می‌گرفته است) آغاز می‌کند. بدین شکل امکان ورود به فرایند تغییر را در نیروهای دگرسان  پدید می‌آورد. او با قدرتی بی‌همتا زندانی‌ها را آزاد می‌کند، شهر را به مردم بازمی‌گرداند، ثروتمندان و حکومت را به بی‌عدالتی و نابرابری متهم می‌کند و وعده می‌دهد که قدرت را به مردم باز‌خواهد گرداند. [نیرویی او را بالاتر از انسان‌ها، احزاب و حتی قوانین قرار می‌دهد. نیرویی مشابه هیپنوتیزم (با نظر به منشأ)].

نیروی او مانند هیپنوتیزم است، بیگانه‌ای که با قدرت خود جان‌های دیگران را تسخیر می‌کند. این «در روابط افرادی که انتخاب احساسی همگی آن‌ها یک ابژه‌ی دگرسان واحد است، سبب پدید آمدن اتحاد می‌شود». سربازان تحت امرش، بی‌هیچ پرسشی جانشان را هم برایش می‌دهند. [فرمانده از اعضا نه فقط شوروشوق، که سرسپردگی ایجابی می‌خواهد]. شهر در کنترل فردهایی است که جان‌هایشان به تسخیر نیرویی مافوق انسانی و بیگانه درآمده، تا جایی که هرکاری برای او می‌کنند. مانند آن‌چه در ارتش وجود دارد. «اتحاد آمرانه‌ای» که در جهت «کنترل شدید و عظمت بخش سلاح‌ها» لازم است. خصلت اصلی این اتحاد، «دلبستگی سرباز به فرمانده» است، تا جایی که «هر سرباز عزت فرمانده را عزت و افتخار خود می‌داند». پس به سبب آن، «کشتار منزجر کننده، تبدیل به عزت می‌شود»، چون برسازنده‌ی عزت فرمانده است. [کشتار عمل ننگینی است، اما وقتی مسئولیت آن به عمل اجتماعی‌ای محول شود که موجب آن شده، ارزش ننگین دگرسان‌اش شریف می‌شود.] عمل اجتماعی‌ای که بین منادی آن است و به شدت بر دروغین بودن آن از جانب فیلم تأکید می‌شود، برپایی برابری است. بین این‌طور نشان می‌دهد که در این مسیر مصمم ایستاده است. این به سبب «برپایی اقتدار ورای هرگونه قضاوت سودگرایانه» است. بین با دهانی که با ماسک پوشانده شده، از هر نفع و لذتی بری است. حتی از نزدیکی به معشوقه‌اش نیز ناتوان است. پس این اقتدار به سبب آویختن از احساساتی است که «به شکلی سنتی رفیع و شریف» تعریف شده‌اند. بین اشغال شهر را با بیانیه‌ای آغاز می‌کند که نقطه‌ی تأکید وارونه‌نمایی فیلم است. او می‌گوید که آن‌ها آزادی‌بخش هستند و نه فاتح، و وعده می‌دهد و از مردم می‌خواهد که کنترل شهر را در دست بگیرند.

در سوی دیگر، فرمانده/رهبر «تحت انگیختاری آمرانه، این توده‌ی بی‌فرم و فلک‌زده را، با نفی خصلت مختل عناصرش، به یک شکل همسان تبدیل می‌کند». این توده دیگر خودش نیست، بلکه «جزئی از فرمانده» است. [بدین شکل فاشیسم به شکل یک تمرکز، یا به اصطلاح تراکم قدرت، آشکار می‌شود.] تضاد بنیادین فاشیسم با سوسیالیسم، «وحدت طبقات» است. [این‌طور نیست که طبقات با آگاهی از وحدت‌شان، سرسپرده‌ی رژیم شده‌باشند، بلکه عناصر آشکار هر طبقه در حرکت‌های عمیق سرسپردگی‌ای بازنموده شده‌اند که به تسخیر قدرت منجر شده است.] این همانند نفی شدن یک سرباز با یونیفرم و رژه است. «عناصر بازنمایانده‌شده‌ی طبقات استثمارشده نیز، تنها از طریق نفی طبیعت خودشان است که می‌توانند در این فرایند احساسی وارد شوند». این روند «صورت‌بندی‌های اجتماعی متفاوتی» را در هم ادغام می‌کند. فرمانده که معنای خود را با «شریک بودن در زندگی بی‌نوایانه و فقیرانه‌ی پرولتاریا» می‌گیرد و این ارزش احساسی فلک‌زده و فقیرانه به متضاد خود تبدیل می‌شود. [به شکلی که این قلمرو هستی فقیرانه است که به فرمانده و کل سازمان نظامی امکان تخطی‌ای می‌دهد که بدون آن هیچ ارتش یا فاشیسمی ممکن نیست.] بدین شکل «پیوند ناگسستنی‌ای میان فاشیسم و طبقات فقیر» پدید می‌آید. اما این تنها به جهت ایجاد اتحاد میان عناصر دگرسان و حاکمیت است.

بین به شکل نمادین با ارتشی بر‌آمده از فقیران و سرکوب‌شدگان به بازار بورس حمله می‌کند. نیرو‌هایی که به هم می‌پیوندند تا تالار بورس اشغال شود، کارگرانی هستند که در مواجه با کارگزاران بورس تحقیر و سرکوب می‌شوند. این کنش نمادین پر است از شعار‌هایی بر ضد سرمایه‌داری. اما ما می‌دانیم در پشت پرده این بین است که در معامله‌ای چند جانبه با سرمایه‌داران و به نفع منافع آنان است که دست به این کنش می‌زند. فیلم این‌گونه می‌نمایاند که ما با خیزش طبقات فقیر مواجه نیستیم، ما با نظام فاشیستی‌ای مواجه‌ایم که دارد از این احساسِ به طور سنتی رفیعِ پیکار برای برابری به نفع منافع خود سود می‌برد. بدین شکل فیلم با نشان دادن فاشیسم، کنش‌های اجتماعی را وارونه می‌نمایاند. رفتار برابری‌خواه و حتی خشونت در جهت ایجاد نظم جدید، به رفتار فاشیستی و خشونت فاشیستی مبدل می‌شود. درگیری خیابانی پلیس‌ها با مردم (شورشیان) نیز دیگر نزاع حاکمیت و طبقه‌ی سرکوب شده نیست، بلکه به دفاع قهرمانانه‌ی پلیس از همسانی در برابر فاشیست‌ها/تروریست‌ها تبدیل می‌شود، بدین شکل این عمل از اقدام پلیس در خیابان‌ها قباحت‌زدایی می‌کند. پس کنش اجتماعی با بازنمایی آن در رسانه وارونه می‌شود. دیگر فیلم به هیچ واقعیتی اشاره نمی‌کند، بلکه خود برسازنده‌ی واقعیتی است که نظام ایدئولوژیک سرمایه‌داری را یکپارچه می‌نمایاند.