پدرم از اصفهان تلفن زده بود. می‌‌خواست تصمیم نهایی‌ام را از زبان خودم بشنود. با صدای کلفتش کە لکنت پیدا کردە بود، مدام سوال می‌کرد کە طلاق «حالمو خوووب می­‌کنە؟» و اینکە من «پول دارم؟» کە زندگیم را ادارە کنم. در کشور ما یک زن مطلقە در دهە سوم عمرش ممکن است دیگر هیچ‌وقت ازدواج نکند، و اگر هم بکند، شاید چندان دلبخواهش نباشد.

نصفەهای شب، توی اتوبوسی کە من را از شیکاگو بە آیووا می‌رساند با پدرم در مورد طلاقم حرف زدم. هیچ حسی برای بە تعویق انداختنش نداشتم. پدرم از اصفهان تلفن زده بود. چند ماهی می‌شد کە با هم صحبت نکرده بودیم. می‌‌خواست تصمیم نهایی‌ام را از زبان خودم بشنود. با صدای کلفتش کە لکنت پیدا کردە بود، مدام سوال می‌کرد کە طلاق «حالمو خوووب می­‌کنە؟» و اینکە من «پول دارم؟» کە زندگیم را ادارە کنم. در کشور ما یک زن مطلقە در دهە سوم عمرش ممکن است دیگر هیچ‌وقت ازدواج نکند، و اگر هم بکند، شاید چندان دلبخواهش نباشد. احتمالا بچەدار نخواهد شد، و اگر هم تا آن موقع بچەای زاییدە باشد، آنها قانونا بە شوهرش تعلق می‌گیرند. اموالش ناپدید می‌شوند، چرا کە معمولا فکر و اندیشە شاد زن طلاق دادە شدە حسابخواە نیست.

پدرم از مولانا تکه شعری نقل کرد، سعی می‌کرد دلداری‌ام بدهد و بە من بگوید کە روزهای بهتری از راه خواهند رسید. صدای بهم خوردن دانەهای تسبیحش بە گوشم می‌رسید کە آنها را بین انگشتان شست و سبابەاش می‌چرخاند. این تسبیح ٣٣ دانەای را همە جا با خودش دارد. سی و سە، یعنی بە تعداد قوس‌های زیر پل معروف اصفهان؛ سن ساکنان بهشت بنا بە بعضی روایات اسلامی و سن آن روزهای من در آستانە طلاق.

از وقتی کە مادرم، برادرم و من در سال ١٩٨٧ از ایران خارج شدیم، فقط چهاربار پدرم را دیدەام. مردی سبیل کلفت، کە یک عصا با سر نقرەای از تمثیل حیوانات دارد و شدیدا بە شعرهای مولانا علاقه نشان می‌دهد. پدرم هر چند در یک خانوادە روستایی بزرگ شده، اما اهداف روشنی برای خود ترسیم کردە و بە واسطە همین اهداف روشن دندانپزشک شدە است و این روزها دارد از زندگی‌اش لذت می‌برد. خیلی کم می‌تواند بە خارج از کشور سفر کند، جدا از انگلیسی زنگ‌زدەاش، نمی‌تواند شکمش را به چیزی غیر از کباب‌های وطنی راضی کند. (هر چند در یکی از سفرهایش، علاقەی شدیدی بە سالاد سزار نشان داد.)

بعد از مکالمە توی اتوبوس، دیگر تلفن نزد. خب من ذهنیت روستایی او را نسبت بە طلاق سرزنش کردم. سایر اعضای خانوادە سنتی من هم بعد از آن رویداد تماسشان را با من قطع کردند و تا دو سال، در حالی کە مشغول گذراندن دورە کارشناسی‌ارشد در آیووا بودم، تمام خانوادە من مادرم بود کە هر وقت فرصت می‌کرد از تایلند بهم تلفن می‌زد یا برایم نامە می‌نوشت.

در این مدت گاهی اوقات پدرم را در فیسبوک می‌دیدم. بیشترین حجم از انتشارات فیسبوکی‌اش را شعر تشکیل می‌داد. چە حالا و چە آن موقع عکس زنان زیبا را بازنشر می‌کرد، نمی‌دانم شاید با خودش فکر می‌کند کە این‌طوری دارد عکس‌ها را ذخیرە می‌کند. یک پیام از روی عصبانیت با حروف درشت برایش فرستادم: «بابا، همە چیو نباید بذاری فیسبوک، نمی‌فهمی اینو؟» یک بار خودش را در عکس من و دوستم تگ کرد. بعد ویدیوی همکلاسی‌هایم در آیووا را پخش کرد کە داشتیم دور یک آتش بزرگ، آواز می‌خواندیم. قانع شدم کە او این کارها را با لایک کردن اشتباه گرفته است، با عصبانیت یک پیام دیگر با این مضمون برای او نوشتم: «بابا، تو داری چیکار می‌کنی؟ ویدیوهای همکلاسی‌های منو پخش نکن. دیلیت دیلییت» جواب نداد.

سال‌ها بعد، دوبارە هوای عاشقی زد بە سرم و حاملە شدم. من و شریک زندگی‌ام ازدواج نکرده بودیم، اما خوشحال بودیم کە داشتیم پدر و مادر می‌شدیم. ما هر دو تجربه طلاق داشتیم، خانە بە دوش بودیم و برنامەای برای شادی و موفقیت نداشتیم. اما از جاهای غیرمنتظرە قضاوت شدیم. برخی از زنان غربی سرزنشم کردند و برایم سخنرانی‌ها کردند. مات و مبهوت شدم. این قضیە را با کسی در ایران مطرح نکردم.

یک ماه بعد، مادرم ایمیلی با موضوع «پدرت» برایم فرستاد. اینطوری شروع کردە بود: «بعد از چهار سال یا حتی بیشتر با پدرت حرف زدم.» او بهم گفت کە سال‌ها قبل در مورد قضیە مهمی دچار سوءتفاهم شده است و پدرم خواسته آن را تلفنی توضیح دهد.

وقتی کە به پدرم تلفن زدم، صدایش کهنسال‌تر و ضعیف‌تر بە گوش می‌‌رسید اما خوشحال بود کە صدای من را می‌‌شنید. کمی با تامل از اوضاع و احوالم گفتم. ازش سوال کردم کە چرا این همە سال بە من تلفن نزدە و چرا من را با طلاقم قضاوت کردە است. گفت: «طلاق؟ تو فکر می‌کنی الان قرن چندمە؟ تو می‌تونی هر جور کە دلت می‌خواد زندگی کنی. اما فقط از پدرت نخواە کە دیگە چیزی یاد بگیرە.»

تلاش کردم کە متوجه منظورش شوم. کی من اینو گفتەام؟ او آن رویداد قدیمی فیسبوک را بە یادم آورد. پدرم گفت وقتی کە من او را بە خاطر کمبود آگاهی‌اش سرزنش کرده‌ام، کامپیوترش را به در و دیوار اتاقش کشیده و آن را شکستە است.

گفتم : «هیچ کدام از اینا رو یادم نمی‌یاد، بابا جون.»

گفت کە اون اتفاق مهمی برای او بودە. «از اون موقع تا حالا بدون کامپیوترم.»

بهش گفتم کە من حامله بودم و اونم با خوشحالی فریاد زد: «نوە!»؛ و از مولانا شعرهایی در مورد عشق و زندگی و چیزهای غیرمنتظره خواند. ازم خواست تا بعد از سونوگرافی و تشخیص جنسیت با او تماس بگیرم تا نام‌های ادبی ایرانی بهم بدهد.

قبل از اینکە تلفن را قطع کند گفت کە «تو باید دنبال شادی‌هایت بری تو این دنیا، دینا جون. تلاش برای وضع کردن اصول و خط و نشان کشیدن برای همدیگر، کار درستی نیست.»

چطور من این قسمت اساسی از جهان‌بینی پدرم را از یاد برده بودم؟ از کی این حس ایران‌د‌وستی و مباهات پدرم بە کشورش را فراموش کرده بودم؟

وقتی کە فهمیدم دختردار خواهم شد، او با یک لیست بلندبالا از نام‌های ایرانی دخترانه کە برای غربی‌ها هم بە آسانی قابل تلفظ باشد، از این پیشامد استقبال کرد. همانطور کە داشت آنها را می‌‌خواند، تمام تلاشم را کردم کە نخندم. گفت: «مهردخت چطورە؟ یک اسم زیبا و اصیل. یا حوروش؟»

من سریع آنها را یادداشت کردم بدون اینکە فرضیات او را در مورد توانایی شنوایی غربی‌ها اصلاح کنم. ما برای یک سوءتفاهم دیگر وقت نداشتیم.

منبع: نبشت

نظری بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *